دیازپام دهه ی 30

(به گویش آملی)

سر  به  سرین.

تن به زمین.

دل به خدای نازنین.

هیج کی نییه مه سرین.

غیر از امیرالمومنین.

دور خنه، قفل و كلي، كلي به دس مرتضي علي.

یا امیر المومنین، یا امیر المومنین، یا امیرالمومنین.(يا مرتضي علي،يامرتضي علي،يا مرتضي علي)

دوستدارتان: عبداله قهقائی

 


برچسب‌ها: دیازپام دهه ی 30, دعای وقت خوابیدن
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 19:51 توسط ع.قهقائی |


يادي از (سالهاي دهه ي 30) آمل
سلام
جوونترها فکر نکنن همیشه همینطور بوده که از محل کارشون که به برکت وجود
انواع کولر های مدرن واتوماتیک خنک است، سریعا سوار ماشین کولر دار میشن
و به خونه ی خنک شده به بركت انواع اسپیلت ها و غیره وارد میشن وهوفت،
هوفت، میزنن که هوا چقدر گرمه..چقدر دم داره (شرجی است)
یادش بخیر، در اوائل دهه ی 30 که برقی وجود نداشت تا پنکه ای که آنهم
معنی نداشت را بچرخاند، حتی یخچال نفتی هم نیومده بود تا آب خنکی ، میوه
ی خنکی ، دراختیار داشته باشیم و به دلخوشی آب خنک ، گرما را فراموش کنیم
.اونوقتا تنها وسیله ی خنک کننده بادبزن دستی حصیری(وا زن ) بود که در
هرخانه ای به تعداد بعضا زیاد وجود داشت، تا اگر مهمانی وارد شد، بدون
بادبزن نشه . گاهی کسری بادبزن را با دفتر مشق بچه ها جبران میکردند.
آنروز و روزگار، خانه ها را با دیوار های قطور و پنجره های شمالی جنوبی
بزرگ و پوشش سفال یا آهه ( گیاه ناز برگ، جگن) میساختند که عایق حرارتی
بود و هم درجریان کوران باد.
کسی که در آن هوای گرم به خونه میومد، چاره ای نداشت جز اینکه لنگ ببنده
و بپره تو حوض آب.
(بیچاره خانمها در این زمینه هم، مثل بسیاری از زمینه ها محروم بودند).
بچه ها و جوونها هم که هراز و شن چال را داشتند وخدا را بنده نبودند. در
آن بعدازظهر های گرم ، محل نشستن و دراز کشیدن بسیاری، زیر سایه ی
درختان بزرگ بود که معمولا در بیشتر خونه ها وجود داشت.
تنها محل خنک بسیاری از خونه ها، سیاهچالی به نام سردابه بود. سردابه
سازهائی بود، حفر شده در دل زمین که معمولا در جهت شمال و جنوب ساخته مي
شد و معمولا ورودی آن از طرف شمال بود ، تا آفتاب به داخلش نتابد .مدخل
سردابه، که با تعداد زیادی پله بطرف دل زمین میرفت طاقی داشت تا ازنفوذ
باران به داخل آن جلوگیری کند و دري چوبی که از ورود حیوانات ومزاحمین
آنجا را مصون دارد.
در سردابه را باز میکردی و از پله ها به عمق حدودا 8-10 متری زیر زمین
می رفتی ، به اتاقی که در دل زمین تعبیه شده بود، میرسیدی. دور این اتاق
تعداد زیادی طاقچه ، برای گذاشتن انواع مواد غذائی فاسد شدنی داشت. هوای
داخل سردابه، مرطوب و خنک و مناسب انبار کردن میوه ها و کوزه های حاوی
آب آشامیدنی (سبو) بود. لیوانهای کریستال چک بزرگ با ظرفیت حدود یک لیتر
و با تراش زیبای اطرافش لذت آشامیدن آب را در سردابه رویائی
میکرد.(ببینید ما بچه های قدیم و پیر مردای امروز چقدر قانع بودیم.)
نوشيدن آب در سردابه و آنهم اول صبح و ناشتا خصوصا برای آنهائی که عادت
داشتند و یا لازم داشتند قبل از نماز صبح به حمام خزینه ای داغ بروند،
الحق کامل کننده حال قبلش بود.
یکی دیگر از کار هائی که برای خنک شدن انجام میشد، جمع آوری قالی ونمد و
هرنوع فرش پشمی ونفتالین زدن آن و کنار گذاشتن و جایگزین کردن آن با حصیر
(کوب) بود.
از دیگر کارهائی که مردم برای مقابله با گرما و همچنین تفریح کردن انجام
میدادند، رفتن به بستنی فروشی (بستنی خارون) بود . تا جائیکه میدانم
پدرم اولین بستنی فروشی را در آمل راه انداخت و پس از آن حاجی کاشفی و
حسین زاده و آخریش را هادی زاده در جاده محمود آباد. در این مغازه ها
علاوه بر بستنی ، فالوده و مخلوط، نوشیدنی های گاز دار ( پپسی کولا،
کانادادرای، اسو ، کوکاكولا، آلپاين، ميشين كاليفرنيا، سون آپ، سينالكو)
و انواع شربتها و دوغ( آبعلي و محلي) نیز عرضه میشد.
یخ مورد نیاز این مغازه ها از یخچالهای طبیعی مناطق سرد لاریجان تامین
میشد. معمولا بعضی از بومیان مناطق کوهستانی ، قبل از شروع زمستان در
زمانی که آب چشمه ویا رودخانه زلال بود آنرا به حفره های بزرگ که معدن یخ
نامیده میشد، هدایت میکردند. با شروع زمستان و سرد شدن هوا آب به یخ بلور
تبدیل ، که در بهار وتابستان استخراج و به بازار عرضه مي شد.رحماني را
اولین یخ فروش آمل مي دانم.
حوالی اواخر دهه ی 30 ، اولین کارخانه یخ را گويا راحمی در جوار
امامزاده ابراهیم، ساخت که یخ قالبی تولید میکرد. ولی مجاورتش با
امامزاده ابراهیم موجب تبلیغ سوئی، مبنی بر اینکه این یخ با آب مرده شور
خانه ساخته میشود ، کماکان باعث رونق بازار یخ بلور بود.
از موضوع منحرف شدم. ولی گاهي شاید خواندن مطالب انحرافی خالي از لطف نباشد.
مهمترین ترفند مقابله با گرما که هنوز هم ادامه دارد، فرار از محل گرم
شهر، به مناطق سرد کوهستانی بوده و هست که آنوقتا با اسب و قاطر و بعد
ها با استیشن شورلت چوب کبریتی دهه ی 1940 ييلاق و قشلاق ميكردند.
در اواسط دهه ی 30 یخچالهای نفتی واوائل دهه ي 40 پس از برقدارشدن همگانی شهر و
ورود یخچالهای برقی و پنکه ، کمی تحمل گرما برای مردم راحت تر شد و
سردابه ها از رونق افتاد.
تا بعد.....
دوستدارتان:عبداله قهقائي
برچسب‌ها: یادی از, سالهای دهه ی 30, آمل, مقابله با گرما, یخ بلور
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:33 توسط ع.قهقائی |

يادي از (سالهاي دهه ي 30) آمل
سلام
آدما از بدو خلقت همواره در معرض در گیر شدن با بیماریهاي مختلف  بوده و
کماکان ، علیرغم پیشرفت علم پزشکی در گیرند و نیاز به درمان دارند.
آنچه که از دوران بچگی در زمینه ی درمان بیماریها به خاطر  می آورم،
درمانهای اکثرا خانگی و با استفاده از دارو های گیاهی و دمنوشها  و
روغنهای گیاهی،  که الحق خوردن بعضی از آنها،  مثل روغن بادام ویا
روغن کرچک بسیار مشمئز کننده بود. فروشنده ی اصلی این داروها برادران
عطارزاده (بازار چار سوق) بودند. اگر افاقه نمي کرد، مراجعه به حکیم و
طبیب ، دکتر و پزشک .
پزشکان آنروزها ، آقايان دكتر رودگریان و اعتضادی و بعد ها غفاری و دکتر
اداره فرهنگ  شاهمیرانی و...
.دارو خانه دار ها،  آقايان  ذره ، حکیمی، شمس ، شهرزاد، صابري و بعدا
اینور پل، سپهري و  محمدزاده و..
طیف داروئی مثل الان،  قرص ، شربت، آمپول و....
 فرم و اندازه و یا خوردن بعضی از  اين دارو ها،  مرد میخواست. مثلا
خوردن قرص (کاشه کالمین) كه اندازه ی این قرص بدون اغراق به قطر حد اقل
2.5سانت و به ضخامت حداقل نیم سانت بود وباید یک تکه
خورده میشد. دارو هائی هم بودند که الان دیگه منسوخ شدند مثل :دومنیزی،
مرکورکرم، تنطورید، ( برای کله های کچل) و پماد سیاه براي به پخت آوردن
دملها و جوشها وتنقيه ي آب و صابون براي درمان يبوست و....
وحشتناك ترين کار درمانی که از خوردن دومنیزی و کاشه کالمین و روغن های
غلیظ  آنروزها سخت تر بود و بهونه ی نوشتن امروزم،  سیستم تزریق آمپول
بود. تزریقات چی امروز،  اونروزا  آمپول زن نامیده میشد. اولین آمپول زن
کوچه ی ما(كوچه برزگر)  آقای یزدان پرست بود. ايشان در داخل چارسوق،
روبروی مغازه ی حاجي  سعادت تزریقاتی داشت. معمولا وقتی میرفتیم دکتر و
آمپول می گرفتیم،  اولی را در مغازه   و بقیه را در منزل، از دست
مباركشون دريافت ميكرديم.
ایشان مردی ریز جثه ، اکثرا با کت و شلوار سرمه ای تمیز،  موهائی که
بیشتر دور سرش  وجود داشت و کوتاه و مرتب ،  کیفی قهوه اي  از چرم خالص
در دست و همیشه جدی. دوست پدرم وبسیار کم حرف که خدائی اصلا خنده شان را
به خاطر نمی آورم .
وقتی برای آمپول زدن می آمد، صاحب خانه باید یک سینی وکمی آب در اختیارش
میگذاشت و بقیه ی ماجرا را ببینید :
آمپول را میگرفت و می دید و گوشه ی سینی میگذاشت. درب کیف را باز میکرد
وابتدا ظرف درب دار استیلی،  به ابعاد حدود 25*5*5 سانتی متر،  که شبیه
قلمدان خطاطاست را در میآورد و دربش را باز میکرد . درب را داخل سینی
میگذاشت وظرف را تا ارتفاع 3 سانتی متری آب میریخت و د ر کنار دربش
میگذاشت .آنگاه
سرنگ شیشه ای 20 میلی لیتری (اندازه سرنگ گاوی امروزی) را در می آورد و
پیستون داخل سیلندر را خارج میکرد وهر دو را داخل ظرف آب میگذاشت. سپس
یکی دو تا سوزن که با اطمینان بگویم به قد حدود 6 سانتی متر و به ضخامت
حدود یک میلی متر (از تمنه که به سوزن لحاف دوزی معروف است، کلفت تر  ولی
از گالوج  یا همان جوالدوز، باریک تر ) را از کیف در می آورد و در برابر
نور نگاه میکرد تا ببیند،  تیزی لازم را دارد یا نه،   در صورت لزوم،
عندالمجلس با سوهان همراه،  تیز میکرد و در داخل ظرف آب و کنار سرنگ قرار
میداد.
حال نوبت در آوردن پنبه والکل و پهن کردن مقداری پنبه داخل درب استیل و
ریختن الکل بر روی آن. فقط مانده در آوردن پنس برای نگهداری ظرف آب. روشن
کردن پنبه الکل وبردن ظرف حاوی آب و لوازم تزریق با پنس بر روی شعله،  تا
آب به جوش آید و چند دقیقه ای بجوشد  و  سرنگ استریل گردد. سپس  شعله ی
پنبه
الکل، خاموش و ظرف بر روی دربش قرار میگیرد و با پنس ابتدا سیلندر سرنگ
وبعد از آن پیستون از آب خارج شده و بعد از دو بار تکان دادن،  پیستون را
داخل سیلندر نموده ، 2-3با ر تلمبه زده میشد،  تا اگر آبی در آنست خارج
گردد. آنگاه یکی از سوزنها را در آورده وبه سر سرنگ وصل و دو بار دیگر
تلمبه میزد. سرنگ آماده و باید آمپول که عمدتا پنی سیلین بود آماده گردد.
با اره همراه آب مقطر، شيشه آب مقطر آماده استفاده و کار با ضدعفونی محل
ورود سوزن به  پنیسیلین ادامه پیدا میکرد. با سوزن مقدار لازم آب
مقطربرداشت و به پودر پني سيلين اضافه و به شدت تکان داده میشد تا
سوسپانسیون یکنواخت آماده شود . آنگاه سوزن را عوض کرده و پنی سیلین را
کشیده در سرنگ و هواي اضافي سرنگ تخليه مي شد . سرنگ را در دست راست
وپنبه الکل در دست چپ ، بیمار بینوا دمر افتاده، گوشه ی شلوار پائین و
باسن لرزان پیدا و یکی دو نفر هم دست و پای بیمار را گرفته، آقای
یزدانپرست بالای سر بیمار و با اولین تماس پنبه با باسن آن باسن لرزان،
سفت چون چوب و اینجاست که آقا میگوید: (شل هاکن.) شل کردن همان و کوبیدن
کلنگ گونه ی سرنگ بر آن باسن بیچاره همان و انژکسیون تمام. و آقای یزدان
پرست سریع وجدی لوازم خودش را جمع کرده ، بیمار و بیمار دار را ترک
میکرد. بیچاره باسن،  تا سه روز درد میکرد و گلو وحنجره هم که در زمان
انژکسيون،  با باسن همدردی کرده بود هم دو سه روز انگار زخم بود. (روحش
شاد(
بعد ها آقای خاتمی آمپول زن آمد.
او مردی لاغر اندام ونسبتا قد بلند با موهای فرفری ،  مدام با لهجه
شیرینش،  باهمه و همیشه وبا صدای بلند حرف میزد و شوخی میکرد. بسیار شاد
بود و شادی را به همه،  بالاخص به بیمارانش هدیه میداد. او نیز مقدمات و
موخرات کارش نظیر مرحوم یزدانپرست بود وکارش نیز خوب . اما از بس حرف
میزد و شوخی میکرد، آن جو سنگین آمپول خوردن از دست یزدانپرست،  احساس
نمیشد وکل زمان آمدن تا رفتنش که تفاوتی با یزدانپرست نداشت . ولی بیمار
فکر میکرد چه زود همه کارها انجام شد. براي  امپول زدن خاتمی،  یک نفر
برای نگهداری بیمار کافی بود. نفر دوم ، همان زبان شیرین خاتمی بود.
بعد ها آن سیستم تزریقی و استفاده از سرنگ شیشه ای جایش را به سرنگهای
یکبار مصرف با  اندازه ها و خصوصا سوزنهای  سايز بندي شده  داد و کابوس
آمپول خوردن را از بیمار گرفت.
شاید خالی از لطف نباشد که بدانید اختلاف ظاهری و رفتاری،  بین دو آمپول
زن محل ما  در جای دیگری نیز خودش را نشان مي داد  و آن مقایسه دکتر
رودگریان با دکتر اعتضادی است. دکتر رودگریان کوتاه قد و چاق وکم مو و کم
حرف مثل یزدانپرست(البته یزدانپرست چاق نبود) و دکتر اعتضادی برعکس بلند
قد، با موي  فزفری و لاغر وبسیار شوخ، حراف، نظیرخاتمی آمپول زن.
دوستدارتان:عبداله قهقائی

برچسب‌ها: یادی از, سالهای دهه ی 30, آمل, دارو و درمان, آمپول یزدانپرست
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 9:21 توسط ع.قهقائی |

يادي از (سالهاي دهه ي 30) آمل -بازی و ورزش
سلام
مجموعه ای از ورزشها، بازی ها، سرگرمی ها وشیطنت های دوره ی بچگی،  که
شاهد بودم و به خاطر می آورم.
تذکر:چون طولانی است اگر حوصله ندارید نخوانید.
وقتی در سال 1337 کلاس اول ابتدائی به دبستان فرسیو می رفتم (معلمم آقای
حضوری،  حفظه الله بود)، یادم میاد اول حروف الفبای فارسی را به ما می
آموختند.(البته اسم حروف یعنی الف، صاد،عین..) نه صدای حروف،  که البته
روش دوم بهتر است.
پس از آن درس اول اینطور شروع میشد:
دارا، آذر ، توپ، عروسک، دارا توپ دارد، آذر عروسک دارد.
این شروع،  برای به وجد آوردن بچه ها بود، چرا که هر پسر بچه ای به ذات
خود توپ وتوپ بازی را دوست دارد وهردختر بچه ای فی نفسه،  عروسک وعروسک
بازی را. از آنجائیکه اینکونه کارها باعث سر زندگی بچه ها میگردد،  بچه
ها وقتی از کلاس فارغ میشدند در ساعاتی که در خونه بودند، به اموری در
همین زمینه های ورزشی وبازی وسرگرمی و شیطنت مشغول بودند. منهم مثل بقیه
ی بچه ها تعلق خاطری به این امورات داشتم به گونه ای که امروز دارم فکر
میکنم تمام آن اعمال همانند فیلمی از جلوی چشمم می گذرد. با توجه به
اینکه  چند  روز قبل گفته بودم راجع به ورزش  در دهه ی 30 چیزهائی در ذهن
دارم ،  اکنون فرصتی است تا گوشه هائی از آنرا بنویسم واز دوستان هم سن
وسالم درخواست کنم حتما آنرا تکمیل وتصحیح کنند. بدیهی است دوست دارم بچه
های دهه ی 50 به بعد هم در اینگونه موارد مسائلی را که شاهد بودند
بنویسند تا این بخش از مطالب نیز بصورت تاریخچه ی چند دهساله ورزش ها و
بازي هاي رايج قديم،  باقی بماند.
باید گفت در آن دوره بچه ها با هر چیزی (واقعا هر چیزی)خودشان را مشغول
میکردندو از بازی وتفریح لذت میبردند. در ذيل  سعی میکنم آنچه را
بخاطردارم بنگارم.
(بازی های دخترانه) که اکثرا در خانه وحیاط انجام میشد اینطور یادم میاد.
-عروسک بازي، (بیشتر عروسک ها را مادران با پارچه وکاموا درست میکردند.
بعدا عروسک های لاکی اومد که مادرها،  براشون لباس میدوختند.)
-گردنی درست کردن با بهار نارنج. مخصوص همين فصل. با عطر دل انگيزش
-پا سنگ کا(جريمه ي -اولی قراب- وحشتناک بود ، برنده یک سنگ را میان دو
دستش نگه میداشت وبازنده باید آنرا در می آورد ، اینجا ناخن تیز برنده
خطری جدی برای دست بازنده بود.
-طناب بازی (انفرادی ویا گرو هی)-
لپپر کا (لی لی)، جهنم، ششم
-تپ تپ خمیر ،شیشه ی پنیر، دست كي بالا؟
-خاله بازی -خونه بازی-
( بازی های مشترک دخترها و پسرها)
-وسط دری- تاب بازی - تیله بازی -گل یا پوچ - اسم فامیلی -  بیست سوالی-
مشاعره - لال بازی (پانتومیم)-بازی با کاغذ،  نظیر کشتی سازی - موشک سازی
– نوع خاصی که کاغذ را به گونه ای تا میکردیم و پس از آماده شدن ونوشتن
کلماتی مثل شاه ، خانم ، آقا ، وزیر و کلمات نازیبائی مثل خر و.....در
سطوح 8 گانه ی آن که با گذاشتن 2 انگشت از هر دست در جوف آن ، به تعدادی
که بازیکن میخواست باز و بسته میکردند و یکی از صفت ها می آمد.(اسم بازی
یادم نیومد) - جوز کا( دووز بازی( .....
(بازیها و سرگرمی های پسرانه)
- از ما بزرگتر ها معمولا در هراز چاک،  والیبال بازی میکردند. (تور را
خودشان می بافتند).
 والیبال ورزش اول بود - فوتبال  تا دهه ی 40 در مرحله ی بعدی بود.
-کشتی که بسیار رایج بود و در هر سن و هر مناسبتي  برگزار میشد.
-آبتنی در هراز و شن چال. بزرگترها که بیشتر مهارت داشتند،در شاخه ي شرقي
( زیر نو پل) که هراز به شدت کف کر(پر تلاطم) بود، عملیات محیر العقولی
انجام میدادند.
-خر سواری در ساعاتی که خرکچی ها به خر استراحت میدادند، آمدن خرکچی و
دنبال کردن بچه هاي خر سوار، خیلی هیجان داشت.
-دوچرخه و سه چرخه سواری توسط  آنهائی که داشتند  و درخواست آنهائی که
نداشتند،  برای یک
دور زدن  و یا حد اقل،  یک بوق یا زنگ زدن.
-طوقه کا (راندن طوقه ی دوچرخه با یک تکه چوب)
-اغوز کا (دوکشتی، سه کشتی، بنه خرتیکی ، ریکی نکه ره بیر، نکه،دست  رجه
، شورتی بزوئن)-(اصطلاحات آن بازي بود. ضمنا جالب بود وقتی جمعی بازی
میکردند وآخرکار یکی برنده ی همه ی گردوها
 مي شد،  به منظور کر کری خوندن،  گردو ها را در( شلوار پستون)  خودش
میگذاشت و با زدن به زيرش و در آوردن صداي زياد گردو، با صدای بلند
میخواند: (اغوز کا کی کننه؟)  یعنی کی جرات داره بیاد با من گردو بازی
کنه؟
-پیشه کا ، برای کسانی که گردو نداشتند با هسته ی هلو و پشمالی بازی میکردند.
-شاه وزیر كا (همراه بود با استفاده از ذغال یا سیاهی نوک علفی برای ریش
وسبیل گذاشتن).
-چلیک ماره کا – تب بستیک - وسط دئی کا .
- بدبدک کا )بادبادک بازی )، اصطلاحات آن: دنباله دار، بدون دنباله
زنجیری،  فانوسی برای شب، کله زدن
، تاخت نکن، تاختی بونه، دست سینه زدن برای بیشتر بالا رفتن،(این
بادبادکها با کاغذ و واجزای دیگری مثل :تجن- ني تو پر) و یا اگر نبود، با
چوب جارو، آهه-  و اگر نبود، با سازه خلال-رشته هاي باريك جارو ، سریش  و
اگر نبود، با  پلاتیم- پلوي نرم و چسبناك- و نخ ،  که انواع آن نخ قرقره،
نخ دست دوزي ، نخ
لحاف دوزی ، نخ کوک،  که باید به هم گره میزدیم)
- کلنگ کا،  استفاده از چوبهای حدودا نیم متری با ضخامت 2 سانت، که نوکش
تیز شده بود و با قدرت میزدیم به زمین گلی ونرم و نفر بعدی،  باید طوری
میزد که کلنگ حریف را واژگون میکرد وکلنگ خودش در زمین استوار باقی
میماند.
- فرفره بازی،  دو نوع.  یک نوع با کاغذ  كه به نوک چوب وصل میشد،  تا
مثل پنکه بچرخد. نوع دیگر با چوب تراشیده  و مستقیم  روی زمین چرخانده
میشد،  یا   دورش،  نخ می پیچیدیم وطوری روی زمین ول
میکردیم که خوب بچرخد ، فرفره ی هرکسی ، بیشتر چرخید،  اون برنده بود.
 - ام زوو- که ورزش بسیار مناسب برای افزایش حجم ششها وبالا رفتن ظرفیت تنفسی بود.
-روروئک بازی،  این وسیله با دو بلبرینگ  و دو تکه تخته ویک تكه چوب به
عنوان فرمان ، ساخته میشد .موقع مسابقه یک  پا  روی  روروئک  و یک پا روی
زمین برای پازدن.
 - اسب سواری با استفاده از یک چوب یا لله (ني) حدوا دومتری که با دست چپ
میگرفتیم و دنباله ي  آن از لای پا ، روی زمین کشیده می شد و یک چوب کوچک
در دست  راست،  برای زدن به پشت اسب فرضي  و هی هی کردن و تاختن(دویدن).
- خاک کا- تیل کا-  شن کا. براي ساختن هر چيزي و يا ساختمان
- بازی با لاستیک،  برای زدن گنجشک وقلاب سنگ وتیروکمان وتله گذاری برای
گرفتن تیکا واحیا وگرفتن زیگ و پرچیم  شیخ از لابه لای پرچین ها.
- گو خامه (یک چیزی مثل کلاه را از سر یکی میگرفتند و برای یکدیگر پرت
میکردند وصاحب کلاه را گرفتار میکردند).
- خر ه سر بار دره ، خره خبر دار نیه ، یکی در جمع،  چیزی را روی سر یکی
ديگر، میگذاشت واین شعر را میخواندند  وهرکسی فکر میکرد روی سر خودش است.
کلا بازي سر کاری بود.
- شمشیر کا با چوب  یا  نی و یا  روزهای بعد از برف سنگین،  با یخ لیلک
های بزرگی که از سقف
ساختمانها آویزان بود.
- راه افتادن پشت سر آدمهاي (خاص) امثال خاله هما، گج رمضون، ابراهيم بكش
 و اذیت کردن و
فحش ونا سزا شنیدن وخندیذن.
- ماش پرانی وپوست پرتقال پرانی با لوله ی خودکار، گاهی در کلاس وبراي
اذیت کردن معلم.
-چرخک کا،  یک قوطی خالی واکس را با میخ  به  ته  چوبی وصل میکردیم وروی
زمین میکشیدیم.
 - جفتك چار گوش ، چند نفر در یک ردیف  و با فاصله حدود دومتر خم میشدند
و یک نفر باید از بالای سر آنها میپرید .
 - مرغنه جنگی که در شب عید رایج بود (اصطلاحات آن : باش وباش ، سره و
سره ، تهه وتهه، سره با تهه، لتاری، که هرکدام چند تخم مرغ می آوردند و
به هم میزدند. آنکه آخر کار تخم مرغ حد اکثر یک سر سالم
داشت،  صاحب تمام تخم مرغ شکسته ه بود.
 - تلفن زدن با استفاده از دو تکه  ي قوطی واکس  یا دو قوطی حلبی،  که با
یک نخ بلند به هم وصل بود وبصورت کشیده ,  با فاصله ، دونفر با هم حرف
میزدند.
- پا زدن دوچرخه ای در یک چاله گل آلود که در کنار یک درخت بود و درخت،
نقش فرمان را بازی میکرد ،(مخصوص روزهای بارانی وباچکمه).
 - میوه چینی از باغ همسایه(پرتقال دزدی ، انجیر یا اغوز دزدی با کپتل
زدن به اغوز دار ) و سر رسیدن باغبان  و یا سگ نگهبان  وهیجان مربوطه.
-تموشتونه چینی، ک کی مار چینی  و تتونه چینی  و چیدن هر چیزی که قابل خوردن بود.
 - بازی دیواری ، با درب شیشه نوشابه (پپسی کلا سرزن) و یا  با  سکه،
چنانچه فاصله قرار
گرفتن سکه یا پپسی کلا سرزن  يكي  از یکی  دیگر،  کمتر از یک وجب بود،
اون  برنده بود.
- کارهای (نه خوب) مانند خراب کردن کلاج کلی (لانه کلاغ). گرفتن قورباغه
و لاک پشت و روشن کردن آتش روی لاک پشت ، استعمال نوشادر در خر و جفتک
پرانی خر وخنده.
- سوت کا - سوت بلبلی- دس شیشم وهر کار پر سر وصدای دیگر.
- ماهی گیری با قلاب و سالیک (تور)که کار بزرگتر ها بود وما كوچكتر ها ،
حد اکثر برایشان، اجیگ (کرم خاکی) میگرفتیم.
علاوه بر بازی های مجاز فوق، بازی های غیر مجاز وبعضا نه خوب که در حقیقت
قمار به حساب می آمد، مثل ورق کا ، خال بالا، بیست و یک، شیر یا خط  و
اغوزچالی و قاب کا که معمولا در هراز چاک برگزار میشد. علاوه بر آن جلو
مغازه مش ولی الله کاوه ( روبروي ژاندارمري)،  آدمهای معروف مثل (قربون
کله
گوش  و  نعمت صغیر ) ، که ساکن کوچه ی ما نبودند.  قمار هائی مثل دشی
پنزار)یعنی دهشاهی به پنج ریال) و خال سیاه خال سفید وپیچاندن نخ یا
تسبیح به گونه ای که دو تا چشمه داشت و مشتری انگشت در یک چشمه میکرد و
اوسا، نخ یا تسبیح را میکشید. اگر گیر میکرد برنده ودر غیر اینصورت
بازنده ، کلک بازی
مطلق برای خالی کردن جیب آدمهای ساده. با همکاری همدستانشان.
-انواع توپهاي قديم:
 توپ پارچه ای با جوراب و کاموا که مادرها درست میکردند- توپ بادی با
استفاده از شکمبه گوسفند- توپ بادی با رویه چرمی چند تکه و توئی لاستیکی
که داخل آن قرار میگرفت وپس از باد کردن سر بندول آنرا میبستند وداخل
قسمت چرمی میگذاشتند وبا بند کفش ورودي  آنرا می بستند- توپ لاستیکی -
توپ لاستیکی پنبه ای(توپ تنیس)- توپ تخم مرغی - توپ لاکی که بعد از دهه ی
40 آمد. بعدا بچه ها دولایه میکردند برای فوتبال وآخرش توپ سوزنی جدید
برای فوتبال و والیبال و بسکتبال-.
واقعا جالب بود که بچه های آن دوره از هر چیزی که دم دستشان بود وسیله ای
برای بازی می ساختند.وحتی اگر بچه ای وسیله ای برای بازی وشیطنت پیدا نمی
کرد، حداقل در حین عبور از خیابان چیزی مثل یک قوطی حلبی پیدا می کرد  و
تا  دم درب منزلش،  به آن لگد مي زد و در کوچه،  سر وصدا راه  مي انداخت.
خلاصه اینکه بچه ها همواره در حال بن بری بنه (ورجه وورجه) بودند وسرحال
و شاداب، نه مثل الان که جلوي  تلویزیون وکامپیوتر و.....که همه را کرخت
و چاق کرده است .
گر چه از اول گفته بودم طولاني است،  ولي اینبار،  رسما از پر نویسی پوزش میخواهم.
دوستدارتان:عبداله قهقائی
برچسب‌ها: یادی از, سالهای دهه ی 30, آمل, بازی, ورزش
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 9:39 توسط ع.قهقائی |

يادي از (سالهاي دهه ي 30) آمل
سلام
کوچه برزگر یکی از کوچه هائی است که به هراز چاک دسترسی مستقیم داشت.

کلمه ی (چاک) در لغت به معنی شکاف، رخنه، پاره، و ترک  است.
در اینجا،  چاک به محلی اتلاق میشود که قابلیت نفوذ بالای آب را داشته
باشد . به همین دلیل چاه کن های آمل برای حفر هرگونه چاهی،  آنقدر عمودی
می كندند،  تا دیگر از خاک و گل خبری نباشد وآنچه کنده و به بالا منتقل
میشود،  شن وسنگ و سنگریزه باشد.. در این مرحله اظهار میدارند : (به چاك
) رسیدیم. برای حفر چاه فاضلاب به تونل زدن مشغول میشوند وبرای چاه آب
کماکان به حفر عمودی ادامه میدهند.(تا اینجا برای کسانی که شاید
نمیدانستند).
امروزه متاسفانه هراز چاکی،  نه وجود دارد ونه معنی. تنها میتوان معبر
رودخانه را هراز چاک نامید.
 اینا رو گفتم تا از شما عزيزان درخواستي كنم:
چنانچه هر یک از شما به مسئولین طراحی شهری آمل دسترسی دارید و  یا در آن
سیستم کار میکنید.
به اين پيشنهاد فكر كنن.
چنانچه از پل بربری خیل تا ته چاکسر که رودخانه وبسترش در معرض دید است
را  با تراس بندی که خیلی هم پر هزینه نیست  ،  بتوانند طوری بسازند که
همواره تمام بستر رودخانه پر از آب باشد،  منظره ی بسیار زیبا وبدیعی
بوجود می آید.
واما از هراز چاک دهه ی 30.
 از  بالا تر از نو پل(پل معلق، نماد شهر) و در مجاورت بیمارستان
پهلوی(امامرضا) بطرف شمال یعنی پائین، همه جا بستري شني و سنگي داشت و
رود زيباي هراز دوشاخه مي شد و از زير دو دهنه ي پهن پل معلق ميگذشت.
شاخه ي غربي آرامتر ولي شاخه ي شرقي پر تلاطم. شاخه آرامتر محل شناي بچه
هاي كوچكتر و شاخه ي شرقي محل شناي جوانهاي بزرگتر و جسور تر.
هراز پس از گذشتن از زير پل دوازده پله، مجددا يك شاخه ميشد و در پائين
جاكسر مجددا به چند شاخه تبديل ميشد براي مشروب كردن روستاهاي پائين دست.
چاك محل برداشت شن و ماسه و سنگ بود براي ساختمان سازي شهر و از بركت
وجود خركچي ها و فوردگاز دارها در چندين نقطه براي استحصال ماسه شسته،
حوضچه هاي وسيع و عميق آب به وجود مي آمد كه به (شن چال) معروف بود وشناي
در آن لذت بخش و بعضا پر خطر.
در دوسه نقطه امن تر اين هراز چاك محل قمار بازي عده اي از جوانان بود كه
دور هم جمع ميشدند و دستمالي پهن ميكردند و مشغول قمار . گاهي متفرق كردن
اين قمار باز ها  توسط پاسبان ها و فرار آنها موجب   به جا گذاشتن پولي
ميشد كه نصيب پاسبانها و يا بچه هائي مثل ما مي شد.
مناطق وسيعي نيز محل بازي بچه هاي كوچه برزگر و چاكسري ها بود، كه اميد
وارم روزي بازي هاي رايج آن روزها را بنويسم. منطقه پائين دست دوازده پله
منطقه جنگي (يوري و يري) هم بود.
به اين هم اشاره اي كنم كه در يكي  از آن سالها كه سيل آمده بود ، آب
تمام بستررودخانه را پوشانده  و از تمام دوازده معبر زير دوازده پله
ميگذشت و به اين دليل كه درختان بزرگي را با خودش آورده بود كه  در دهنه
ها گير كرده بود،  از بالاي پل،  دست عابرين جسور تر به آب ميرسيد.
قسمت شمال شرقي دوازده پله كه از كوچه برزگر،  به آن راه داشت ،علفزار
وسيعي بود. منطقه ی سبز مذکور نه تنها محل بازی بچه ها بود،  تصور کنم
هفته ای یکروز شاید هم روزهاي  جمعه ، مر کز معاملات اسب و الاغ واصولا
دام بود. برای من جالب بود علاوه بر آدمهای ثابتی که نقش بنگاه دار سیار
را بازی میکردند. در روز موعود، فروشندگان و خریداران فراوانی همرا ه اسب
وخر وکره اسب وکره خر،  به رنگهای زیبای سفید ، کهر، ابلق   وقهوهای
و...به این محل میآمدند و با کمک دلالها ، معاملات انجام میشد و دلال حق
دلالی خودش را میگرفت و زیبا تر اینکه در فاصله ی زمانی تا انجام معامله
،  بچه ها ی بنگاهی ها ، رسن(طناب) سر اسب را نگهمیداشتند  و پس ازانجام
معامله،  (رسن سری) طلب ميكردند.  يعني از قبل بازي كردن نقش ترمز دستي
اسب ، دوسه ریالی از هر معامله کاسب  مي شدند.
نکته ی جالب دیگر در این ارتباط،  حضور نعلبندان سیاربود. این نعلبندان
سرویس فوری و سریع در محل میدادند. نظیر تعمیر کاران سیاری که هم اکنون
در مراکز خرید و فروش خود رو حضور دارند .
تنها نکته ای که از قلم افتاد،  اینست که در آن دوران فاضلاب بسياري از
خانه هاي مجاور به هراز چاك راه داشت و موجب آلودگي آن ميشد كه اميد وارم
الان ديگر خبري از آلوده كردن آن مناطق نباشد.
تا بعد...
دوستدار تان :عبداله قهقائی
برچسب‌ها: یادی از, سالهای دهه ی 30, آمل هراز چاک
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 9:32 توسط ع.قهقائی |


يادي از(سالهاي دهه ي 30) آمل
سلام
بسیار کوتاه بگم، بچه دبستانی های قدیم بنا به دلایل مختلف دوست داشتند به
زبان امروزی برای اوقات فراغت !!! تابستان برنامه ریزی! کنند . یکی از این
کارها:  فروش( شيرني آلات ململيات) بود.
 با 10تا15 ریال سرمایه و يك سيني، میشد رفت تا کارگاه مرحوم عطار زاده
در پائین بازار ویک سینی شیرنی آلات گرفت واز همان دم در کارگاه داد
کشید: (شینی آلات ،ململیات، تلا کله،  اسب ارابه ،  دوتا دهشاهی چارتا یک
قرون).
با اين اميد كه آیا آخر شب 2تا5ریال سود بکنی یانه؟ لازمه اش اين بود كه
از همان اول صبح ودر مسیر پائین بازار تا کوچه برزگرشانس بياري، عیاری
وتردستی ویا بچه شر ی به پستت نخورد تا  حالت را بگیرد وموجب شود والدین،
 نه تنها دگر بار سرمایه اي به تو  ندهند بلکه تا مدتها سرکوفت بزنند که
مثلا (نقی ننگ بیره تره بکوشه که ته چک سرماله روزی 3زار کاسبی کنه .تو
امروز یک تمننه باد
بدائی)- یعنی عرضه ی نقی که نصف قد ترا دارد از توبیشتر است او امروز
3ریال کاسبی کرد وتو یک تومان را به فنا دادی.
برای جلوگیری از تکرار اين  اتفاق ، این فروشنده ی عزیز نا چار از دوستش
کمک میگیرد واین تازه ابتدای داستان چدیدی است.
محصول قابل عرضه همانطوریکه گفتم بشتزیکی است که  به فرمهاي خروس واسب و
ارابه و...قالب زده شده وطبیعی است قالبها آنقدر دقیق روی هم سوار نميشه
که محصول بدون زایده باشد ونیاز به سمباده کاری وبرداشتن پلیسه نباشد. در
نتیچه به پیشنهاد رفیقی که نقش بادی گارد را هم بازی میکند وحتما هم باید
به توصیه های مامورین امنیتی و بادی گاردها گوش داد،  وگرنه..
.یک گوشه ی امنی پیدا میکنند وتک تک این شینی آلات را پلیسه برداری
میکنند، آنقدر كه، شیرینی،  دل بادی گارده را بزنند و را ه بیفتند برای
فروش.
 فریاد شینی آلات.... گوش فلک را کر میکند. تک وتوک مشتری هائی میآیند
ومیخرند. ولی مگر تمام میشود. الان دیگه نه تنها،  شیرینی دهن بادی گارد
برطرف شده و ديگر بار ، میل به خوردن مجانی دارد. بلکه دیگر دوستانش مثل
مگسان دور شیرینی جمع می شوند وهر کدام توقعی دارند.
 یکی مجانی میخواهد یکی نسیه میخواهد.  یکی با دیگری الکی دعوا راه
میاندازد وتنه می زند تا شيريني هات  بریزد و به هوای کمک كردن،  چند
تائی را شاپوری برن (یعنی بدزدند) .
 اگر هیجیک از اتفاقهای فوق نیفتد،  بادی گارد فروشنده را مجاب میکند که
چاقالو تر ها را بده لیس بزنم تا اندازه ی بقیه شود .
 گاهی از اوقات چند بچه تخس با برنامه ریزی قبلی،  یکی را میفرستادند جلو
تا یک دونه رو بگیره وفرار کنه.  فروشنده برای گرفتن حق خودش چه بسا که
سینی را روي  زمین گذاشته و به همرا ه بادی گارد
سارق را تعقیب میکنند واز آنطرف همدستان سارق به سینی شینی آل...میرسند.
و ادامه ی ماجرا.... سارق پس از اطمینان از حصول نتیجه،  به این بهانه که
خسته شدم ،  می ایسته ویک شيريني  دزدی را به فروشنده پس میده تا بدهگار
نباشد و (خین وخین ریزی) بعدی صورت نگیرد.(دشمنی ادامه دار نشود).
 بسیاری از اوقات فروشنده،  آویزان برادر،  خواهر ودائی وعمو و... میشود
تا جنس به پول تبدیل شود و از عوارض سوء بعدی جلوگیری گردد. در این مواقع
اکثرا مادران چه مادری ها که نکردند .
 این اتفاقات را که همگی واقعی  بود،  ولی ممکن است همه برای یک نفر
اتفاق نیفتاده باشه،  را در مسیر پائین بازار تا کوچه برزگر و مسیر حمام
هاشمی  و نزدیک مغازه حاجی انصاری بسیار دیدم.
فدای مادران،  که همگی با مرامند.
تا بعد....
 دوستدارتان عبداله قهقائي

برچسب‌ها: یادی از, سالهای دهه ی 30, آمل, شیرنی آلات
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 13:43 توسط ع.قهقائی |

حوصله ی خوندن مطلب آبکی امروز را داريد؟
سلام
چون آب مایه حیات و وطراوت بخش جان است.امروز میخواهم از وضعیت آب آمل و
بخصوص کوچه برزگر در دهه ی 30 بگم.آنموقع همچین نبود که هر لحظه اراده
کردید شیر آب را باز کنید و از آن بهره ببريد. راستش اصلا شیر آبی وجود و
معنی نداشت. گفتنی نیست که آب به منظورهای مختلفی از جمله آشامیدن و پخت
وپز وشستشو ورفت وروب بکار می آید.
آب آشامیدنی شهر عمدتا از چاه و منبعی واقع در اسپه کلا و چند قنات که
تنها دو تا  از آنها را در خیابان شاه(ایرائی راسته یا امامرضای فعلی)
یکی نبش کوچه ی دبستان فرسیو  و دومی روبروی گاراژ داودی نبش کوچه قبادی
دیده ام ، تامين ميشد.از این قنات ها همواره آبی زلال وشفاف وخنک جاری
بود. مردم با سطل وطناب از آن آب میگرفتند.
 تامین کننده آب آشامیدنی کوچه برزگر ، مردی بلند قد با کله ای کم مو
وشاید هم بی مو بنام آقارجب بود.آقا رجب ما که با همان صفت وضعیت مو(
ك.رجب) معروف بود،  یک تانکر حدودا هزار لیتری را که در بالای آن دربی
براي پر كردن و یک شیر سماوری برنجی بزرگ که برای تخلیه آب در زیر مخزن
نصب شده بود را بر روی یک گاری سوار نموده ودر کنار آن دو سطل 17 لیتری
معروف به بنزین حلب، را نیز آویزان می نمود. نیروی محرکه ی این گاری یک
اسب نجیب ابلق بود. عمو رجب عزیز از صبح علی الطلوع مخزن آب را گمان کنم
از منبع اسپه کلا وشاید هم از یکی از قنوات پر میکرد و مستقیم به کوچه
برزگر می آورد. او نیاز روزانه ی تک تک همسایه ها را می دانست وگاهی هم
فریاد میزد (آب چاهیه یا آب شاهیه)که این اتفاق معمولا وقتی كه آب اضافه
می آورد،  می افتاد. او بر اساس برنامه ویا درخواست مشتری سطل آب را پر
میکرد و به داخل حیاط میبرد و درمنبع آب هرکسی تخلیه میکرد.با بعضی نقدی
معامله مي كرد وبا بعضی حساب چوب خطی ( نه دفتری)داشت، به این صورت که هر
روز به تعداد سطل آب تحویلی ، خطی بر روی چوب آویزان شده در قسمت داخلی
دروازه خانه ها میکشید و هفتگی یا ماهانه طلبش را  بر اساس خطهاي چوب خط
دریافت میکرد و چوب خط جدیدی را آویزان میکرد. شیطنت بچه ها گاهی باعث
میشد در فاصله ای که عمو رجب آب به درب خانه ها میبرد ، دست به شیر منبع
میزدند و شیر باز میماند وفاجعه حرام شدن آب وسر وصدای و بد و بیراه گوئی
عمو رجب و فرار و خنده ي بچه  شیطان .
هر از چند گاهی هم که بعضی از خانواده ها وسط روز،  آب را تمام میکردند و
دسترسی به رجب نداشتند از بانوی عزیز ومحترم و بزرگواری که زحمت کش محله
بود كه متکفل خرج یک دختر ویک پسرش(  پسرش بعدا معاون مدرسه ی دو تا از
بچه هایم شده بود) بود، کمک میخواستند . این بانوی زحمت کش با یک (گمه )
کوزه ی بزرگ،  برایشان آب می آورد. این بانوی زحمتکش ریز اندام که نامش
را میدانم ولی نمی نویسم به (...... او گیز ) معروف بود.( او گیز یعنی
کسی که از جائی آب میگیرد وبرای کسی میبرد )
و اماآب غیر آشامیدنی کوچه،  با یک سیستم منظم جوی که عمدتا آجری بود و
به همه ی خانه های محله وصل بود تامین میشد.در هر خانه ای به فراخور توان
ونیاز ، حوضی حفر شده بود . بعضی آجری یا با ملات شن وسیمان یا پاشاهک
(ملات ماسه وآهک)وبعضی گلی ، بعضی کم عمق ووسیع وبعضی عمیق وکم وسعت. عمق
این حوض ها از یک و نیم متر بیشتر نبود وهریک سوراخی برای تخلیه در زیر
داشت که به آن (پاس) میگفتند.
به هر تقدیر ، آب از سرمنشا رودخانه ی هراز ،  برای منطقه ی خاور محله و
کوچه برزگر ،  وارد جوی آب شده وتوسط سر میراب ومیراب ها به خانه ها
هدایت میشد. به گونه ای که هیج خانه ای بدون آب نمی ماند، جز مواقعی که
بند اصلی آب در بالای رودخانه هراز به دلیل سیل ویا خراب کاری،  دچار
اشکال میشد که آنهم با تلاش شبانه روزی میرابها رفع مشگل میشد.آب جاری در
این جوبها (کله ها)جز در موارد بارندگی سنگین همواره شفاف بود . آب حوضها
هر چند وقت يكبار ، با کشیدن پاس (باز کردن زیراب)تخلیه ودیواره ی حوض
شسته وحداقل یک نیمروز آفتاب میخورد و شب هنگام تا صبح پر میشد .از این
آب برای شستشوی ظرف ولباس وبهداشت شخصی وآب و جارو کردن حياط  و آب دادن
به گیاهان استفاده میشد.در کنار این حوض ها معمولا یکی دوتا آفتابه مسی
یا حلبی(لولهنگ)ویا یک جری (آفتابه کوچک کوزهای که برای ادرار کردن مردان
کفایت میکرد) دیده میشد.
در تابستان اکثر افراد خانواده وتحت شرایط کنترل و حفاظت شده،  در آن
آبتنی می کردندوبه همین دلیل نام شنا ویا آبتنی را (حوضی)میگوئیم.آنطور
كه يادم مياد،  آب لوله کشی شهر در دهه ی 1340 به منطقه ی ما رسید .
اوائل،  در خیابانها وسر هر کوچه شیر آب عمومی دو طرفه ای بنام فشاری نصب
کرده بودند .وبعد از آن دادن انشعاب آب به منازل شروع شد.
گرچه در این زمینه هنوز حرفهائی دارم ولی چون میخواهم در مورد آب به دو
نکته اشاره کنم از اطاله ی کلام خودداری میکنم.
1- قدر آب را بدانیم و آز ان بهینه استفاده کنیم و هرگز آنرا آلوده نکنیم .
2-از كساني كه در تشکیلات آب و فاضلاب وبالاخص در بهداشت محیط و در
ارتباط با آب شهر کار میکنند،  درخواست می کنم:  تلاش نمایند تا آب قابل
شرب و عاری از آلودکی ها و کاملا بهداشتی را به سیستم آب شهر وارد نمایند
تا از بروز بیماری های مرتبط با آب جلو گیری به عمل آید.
دوستدارتان:عبداله قهقائی
برچسب‌ها: یادی از, سالهای دهه ی 30, آمل, آب آمل
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 13:37 توسط ع.قهقائی |

سلام

بچه های ریاضی از بچه های تجربی خیلی تیز و بز ترند، چرا که از همان اول
گفتند: منفی در منفی میشه مثبت.
حالا بچه های تجربی باید تجربه بکنند تا ببینند : بله ، عصر غم انگیز
جمعه( منفی) در گساریدن چیز بسیار تلخ (منفی) تازه میشود یک شب فرح انگیز
( مثبت).
باور ندارید تجربه کنید!!!
برچسب‌ها: عصر جمعه
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 10:41 توسط ع.قهقائی |