آنچه که از آنجا به یاد دارم (12)
سلام
میدونم بچه هائی که مطلب دیروز را که در مورد ورزش وبازی و.....بود را خواندند هنوز خستگی از تنشان بیرون نرفته و نیاز به یک مشت ومال حسابی دارند تا حوصله ی خوندن مطلب آبکی امروز راپیدا کنند. چون آب مایه حیات و وطراوت بخش جان است.امروز میخواهم از وضعیت آب کوچه برزگر در دهه ی 30 بگم.آنموقع همچین نبود که هر لحظه اراده کردید شیر آب را باز کنید. راستش اصلا شیر آبی وجود ومعنی نداشت.گفتنی نیست که آب به منظورهای مختلفی از جمله آشامیدن و پخت وپز وشستشو ورفت وروب بکار می آید.
آب آشامیدنی شهر عمدتا از منبعی واقع در اسپه کلا وچند قنات که تنها دو تا  از آنها را در خیابان شاه(ایرائی راسته یا امامرضای فعلی) یکی نبش کوچه ی دبستان فرسیو  و دومی روبروی گاراژ داودی نبش کوچه قبادی دیده ام .از این قنات ها همواره آبی زلال وشفاف وخنک جاری بود.ومردم با سطل وطناب از آن آب میگرفتند. تامین کننده آب آشامیدنی کوچه برزگر مردی بلند قد با کله ای کم مو وشاید هم بی مو بنام آقارجب بود.آقا رجب ما که با همان صفت وضعیت مو(....رجب) معروف بود یک تانکر حدودا هزار لیتری را که در بالای آن دربی تعبیه شده بود برای پرکردن مخزن و یک شیر سماوری برنجی بزرگ که برای تخلیه آب در زیر مخزن نصب شده بود را بر روی یک گاری سوار نموده ودر کنار آن دو سطل 17 لیتری معروف به بنزین حلب،را نیز آویزان می نمود. نیروی محرکه ی این گاری یک اسب نجیب ابلق بود. عمو رجب عزیز از صبح علی الطلوع مخزن آب را گمان کنم از منبع اسپه کلا وشاید هم از یکی از قنوات پر میکرد و مستقیم به کوچه برزگر می آورد. او نیاز روزانه ی تک تک همسایه ها را می دانست وگاهی هم فریاد میزد (آب چاهیه یا آب شاهیه)که این اتفاق معمولا وقتی آب اضافه می آورد می افتاد. او بر اساس برنامه ویا درخواست مشتری سطل آب را پر میکرد و به داخل حیاط میبرد و درمنبع آب هرکسی تخلیه میکرد.با بعضی نقدی معامله داشت وبا بعضی حساب چوب خطی ( نه دفتری)داشت،به این صورت که هر روز به تعداد سطل آب تحویلی خطی بر روی چوب آویزان شده در قسمت داخلی دروازه خانه ها میکشید و هفتگی یا ماهانه طلبش را دریافت میکرد و چوب خط جدیدی را آویزان میکرد. شیطنت بچه ها گاهی باعث میشد در فاصله ای که عمو رجب آب به درب خانه ها میبرد ،دست به شیر منبع میزدند و شیر باز میماند وفاجعه حرام شدن آب وسر وصدای و بد و بیراه گوئی عمو رجب و فرار و خنده بچه ی شیطان .
هر از چند گاهی هم که بعضی از خانواده ها آب را تمام میکردند و دسترسی به رجب نداشتند از بانوی عزیز ومحترم و بزرگواری که زحمت کش محله بود ومتکفل خرج یک دختر ویک پسرش( که پسرش بعدا معاون مدرسه ی دو تا از بچه هایم شده بود) بود، کمک میخواستند و این بانوی زحمت کش با یک (گمه ) کوزه ی بزرگ برایشان آب می آورد. این بانوی زحمتکش ریز اندام که نامش را میدانم ولی نمی نویسم به (...... او گیز ) معروف بود.( او گیز یعنی کسی که از جائی آب میگیرد وبرای کسی میبرد )
و اماآب غیر آشامیدنی کوچه با یک سیستم منظم جوی که عمدتا آجری بود و به همه ی خانه های محله وصل بود تامین میشد.در هر خانه ای به فراخور توان ونیاز ، حوضی حفر شده بود .بعضی آجری یا با ملات شن وسیمان یا پاشاهک (ملات ماسه وآهک)وبعضی گلی ،بعضی کم عمق ووسیع وبعضی عمیق وکم وسعت.عمق این حوض ها از یک و نیم متر بیشتر نبود وهریک سوراخی برای تخلیه در زیر داشت که به آن (پاس) میگفتند.
به هر تقدیر آب از سرمنشا رودخانه ی هراز که برای منطقه ی خاور محله و کوچه برزگر بود وارد جوی آب شده وتوسط سر میراب ومیراب ها به خانه ها هدایت میشد.به گونه ای که هیج خانه ای بدون آب نمی ماند،جز مواقعی که بند اصلی آب در بالای رودخانه هراز به دلیل سیل ویا خراب کاری دچار اشکال میشد که آنهم با تلاش شبانه روزی میرابها رفع مشگل میشد.آب جاری در این جوبها (کله)جز در موارد بارندگی سنگین همواره شفاف بود .گفتنی است کله ای که آب خانه ی ما را تامین میکرد، پس از انشعاب از کله ی اصلی کوچه پس از عبو ر از حیاط منزل مرحوم مشکات به حیاط ما میرسید.آب حوضها هر چند وقت ، با کشیدن پاس (باز کردن زیراب)تخلیه ودیواره ی حوض شسته وحداقل یک نیمروز آفتاب میخورد و شب هنگام تا صبح پر میشد .از این آب برای شستشوی ظرف ولباس وبهداشت شخصی وآب و جارو کردن و آب دادن به گیاهان استفاده میشد.در کنار این حوض ها معمولا یکی دوتا آفتابه مسی یا حلبی(لولهنگ)ویا یک جری (آفتابه کوچک کوزهای که برای ادرار کردن مردان کفایت میکرد) دیده میشد.
در تابستان اکثر افراد خانواده وتحت شرایط کنترل و حفاظت شده در آن آبتنی می کردندوبه همین دلیل نام شنا ویا آبتنی را (حوضی)میگوئیم.گفتنی است آب لوله کشی شهر در دهه ی 1340 به منطقه ی ما رسید و در ابتدا در خیابان وسر هر کوچه شیر عمومی دو طرفه ای بنام فشاری نصب کرده بودند .وبعد از آن دادن انشعاب آب به منازل شروع شد.
گرچه در این زمینه هنوز حرفهائی دارم ولی چون میخواهم در مورد آب به دو نکته اشاره کنم از اطاله ی کلام خودداری میکنم.
1- قدر آب را بدانیم و آز ان بهینه استفاده کنیم و هرگز آنرا آلوده نکنیم 2-چنانچه کسی از همسایگان کوچه برزگری در تشکیلات آب و فاضلاب وبالاخص در بهداشت محیط و در ارتباط با آب شهر کار میکند درخواست می کنم تلاش نمایند تا آب قابل شرب و عاری از آلودکی ها و کاملا بهداشتی را به سیستم وارد نمایند تا از بروز بیماری های مرتبط با آب جلو گیری به عمل آید. از تصحیح کننده و تکمیل کننده کمال امتنان را دارم. دوستدارتان:عبداله قهقائی


برچسب‌ها: آنچه 12, آب, قدیم, آمل
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 14:32 توسط ع.قهقائی |

 

آنچه که از آنجا به یاد دارم(11)
سلام
مجموعه ای از ورزشها،بازی ها،سرگرمی هاوشیطنت های دوره ی بچگی که در محله شاهد بودم و به خاطر می آورم.
تذکر:چون طولانی است اگر حوصله ندارید نخوانید.
وقتی در سال 1337 کلاس اول ابتدائی به دبستان فرسیو می رفتم (معلمم آقای حضوری حفظه الله بود)، یادم میاد اول حروف الفبای فارسی را به ما می آموختند.(البته اسم حروف یعنی الف، صاد،عین)نه صدای حروف که البته روش دوم بهتر است.
پس از آن درس اول اینطور شروع میشد:
دارا،آذر ،توپ،عروسک،دارا توپ دارد،آذر عروسک دارد.
این شروع برای به وجد آوردن بچه ها بود،چرا که هر پسر بچه ای به ذات خود توپ وتوپ بازی را دوست دارد وهردختر بچه ای فی نفسه عروسک وعروسک بازی را.از آنجائیکه اینکونه کارها باعث سر زندگی بچه ها میگردد، به سیر طبیعی بچه ها وقتی از کلاس فارغ میشدند در ساعاتی که در خونه بودند،به اموری در همین زمینه های ورزشی وبازی وسرگرمی و شیطنت مشغول بودند.منهم مثل بقیه ی بچه ها تعلق خاطری به این امورات داشتم به گونه ای که امروز دارم فکر میکنم تمام آن اعمال همانند فیلمی از جلوی چشمم می گذرد.با توجه به اینکه دو روز قبل گفته بودم راجع به ورزش در کوچه برزگر در دهه ی 30 چیزهائی در ذهن دارم ،اکنون فرصتی است تا گوشه هائی از آنرا بنویسم واز دوستان هم سن وسالم درخواست کنم حتما آنرا تکمیل وتصحیح کنند. بدیهی است دوست دارم بچه های دهه ی 50 به بعد هم در اینگونه موارد مسائلی را که شاهد بودند بنویسند تا این بخش از مطالب نیز بصورت تاریخچه ی چند دهساله باقی بماند. بچه های کوچه برزگر مانند همه ی بچه های آن دوره ی آمل یک سری بازی ها و دلمشغولی های مشترک داشتندوولی ما به دلیل دسترسی به هراز چاک که نعمتی بود ،کارهای خاص تری نیز انجام میدادیم .
باید گفت در آن دوره بچه ها با هر چیزی (واقعا هر چیزی)خودشان را مشغول میکردندو از بازی وتفریح لذت میبردند.در زیر سعی میکنم آنچه را بخاطر دارم بنگارم.
بازی های دخترانه که اکثرا در خانه وحیاط انجام میشد اینطور یادم میاد.
-عروسک بازی (بیشتر عروسک ها را مادران با پارچه وکاموا درست میکردند.بعدا عروسک های لاکی اومد که مادرا براشون لباس میدوختند.)-گردنی درست کردن با بهار نارنج
-پا سنگ کا(اولی قراب وحشتناک بود ،برنده یک سنگ را میان دو دستش نگه میداشت وبازنده باید آنرا در می آورد ،اینجا ناخن تیز برنده خطری جدی برای دست بازنده بود.-طناب بازی (انفرادی ویا گرو هی)-لپپر کا (لی لی)-تپ تپ خمیر ،شیشه ی پنیر-خاله بازی -خونه بازی- بازی های مشترک دختر وپسر:وسط دری-تاب بازی-تیله بازی-گل یا پوچ-اسم فامیلی بیست سوالی مشاعره- لال بازی (پانتومیم)-بازی با کاغذ نظیر کشتی سازی-موشک سازی -نوع خاصی که کاغذ را به گونه ای تا میکردیم و پس از آماده شدن ونوشتن کلماتی مثل شاه ،خانم ،آقا ،وزیر و کلمات نازیبائی مثل خر و.....در سطوح 8 گانه ی آن که با گذاشتن 2 انگشت از هر دست،به تعدادی که بازیکن میخواست باز وبسته میکردیم و یکی از صفت ها می آمد.(اسم بازی یادم نیومد)-جوز کا (دووز بازی)
-بازیها و سرگرمی هایی پسرانه:از ما بزرگتر ها معمولا در هراز چاک والیبال بازی میکردند.(تور را خودشان می بافتند) آنروزها و حتی سالهای بعد ما والیبالیست های خوبی که در شهر مطرح بودند در کوچه خودمان داشتیم.والیبال ورزش اول بود -فوتبال هنوز تا دهه ی 40 در مرحله ی بعدی بود-کشتی که بسیار رایج بود و در هر سنی برگزار میشد-آبتنی در هراز و شن چال.بزرگترها که بیشتر مهارت داشتند زیر نو پل که هراز به شدت کف کر بود عملیات محیر العقولی انجام میدادند.-خر سواری در ساعاتی که خرکچی ها به خر استراحت میدادند،آمدن خرکچی و دنبال کردن ما، خیلی هیجان داشت.-دوچرخه و سه چرخه سواری آنهائی که داشتند ودرخواست آنهائی که نداشتند برای یک دور زدن ویا حد اقل یک بوق یا زنگ زدن-طوقه کا (راندن طوقه ی دوچرخه با یک تکه چوب-اغوز کا(دوکشتی،سه کشتی،بنه خرتیکی ،ریکی نکه ره بیر،نکه،دست رجه ،شورتی بزوئن،اصطلاحات آن)-
ضمنا جالب بود وقتی جمعی بازی میکردند وآخرکار یکی برنده ی همه ی گردوها بود به منظور کر کری خوندن گردو ها را در شلوار پستون خودش میگذاشت و با صدای بلند میخواند (اغوز کا کی کننه؟)یعنی کی جرات داره بیاد با من بازی کنه؟-پیشه کا ،برای کسانی که گردو نداشتند با هسته ی هلو و پشمالی بازی میکردند-شاه وزیر بازی(همراه بود با استفاده از ذغال یا سیاهی نوک علفی برای ریش وسبیل گذاشتن-چلیک ماره کا - تب بستیک -وسط دئی کا -بدبدک کا (بادبادک بازی واصطلاحات آن:بدون دنباله زنجیری فانوسی برای شب،کله زدن ،تاخت نکن تاختی بونه،دست سینه زدن برای بیشتر بالا رفتن،این بادبادکها با کاغذ و واجزای دیگری مثل :تجن یا اگر نبود چوب جارو،آهه واگر نبود سازه خلال،سریش واگر نبود پلاتیم،ونخ که انواع آن نخ قرقره دست دوز ،نخ لحاف دوزی، نخ کوک که باید به هم گره میزدیم)-کلنگ کا استفاده از چوبهای حدودا نیم متری با ضخامت 2 سانت،که نوکش تیز شده بود و با قدرت میزدیم به زمین گلی ونرم ونفر بعدی باید طوری میزد که کلنگ حریف را واژگون میکرد و کلنگ خودش در زمین استوار باقی میماند-فرفره بازی دو نوع یک نوع با کاغذ به نوک چوب وصل میشد تا مثل پنکه بچرخد نوع دیگر با چوب تراشیده میشد ومستقیم روی زمین چرخانده میشد یا دورش نخ می پیچیدیم وطوری روی زمین ول میکردیم که خوب بچرخد ،فرفره ی هرکی بیشتر چرخید اون برنده بود -ام زوو که ورزش بسیار مناسب برای افزایش حجم ششها وبالا رفتن ظرفیت تنفسی بود.-روروئک بازی این وسیله با دو بلبرینگ و دو تکه تخته ویک چوب به عنوان فرمان ومقداری سیم ساخته میشد .موقع مسابقه یک پا روی روروئک ویک پا روی زمین برای پازدن -اسب سواری با استفاده از یک چوب یا لله حدوا دومتری که با دست چپ میگرفتیم ووته آن از لای پا روی زمین کشیده می شد ویک چوب کوچک دردست راست برای زدن به پشت اسب وهی هی کردن و تاختن(دویدن)-خاک کا-تیل کا- شن کا-بازی با لاستیک برای زدن گنجشک وقلاب سنگ وتیروکمان وتله گذاری برای گرفتن تیکا واحیا وگرفتن زیگ و پرچیم شیخ از لابه لای پرچین ها-گو خامه (یک چیزی مثل کلاه را از سر یکی میگرفتند وبرای یکدیگر پرت میکردند وصاحب کلاه را گرفتار میکردند-خر ه سر بار دره خره خبر دار نیه ،یکی در جمع چیزی را روی سر یکی میگذاشت واین شعر را میخواند وهرکسی فکر میکرد روی سر خودش است کلا سر کاری بود-شمشیر کا با چوب یا نی یا روزهای بعد از برف سنگین با یخ لیلک های بزرگی که از سقف ساختمانها آویزان بود-راه افتادن پشت سر امثال خاله هما و اذیت کردن و فحش ونا سزا شنیدن وخندیذن-ماش پرانی وپوست پرتقال پرانی با لوله ی خودکار،گاهی در کلاس واذیت کردن معلم-چرخک کا یک قوطی خالی واکس را با میخ به ته چوبی وصل میکردیم وروی زمین میکشیدیم -یک بازی بود چند نفر در یک ردیف وبا فاصله حدود دومتر خم میشدند ویک نفر باید از بالای سر آنها میپرید ،نام بازی یادم نیست -مرغنه جنگی که در شب عید رایج بود (اصطلاحات آن باش وباش ،سره و سره ،تهه وتهه، سره با تهه، لتاری که هرکدام چند تخم مرغ می آوردند و به هم میزدند آنکه آخر کار تخم مرغ حد اکثر یک سر سالم داشت صاحب تمام تخم مرغ شکسته ها بود -تلفن زدن با استفاده از دو تکه قوطی واکس یا دو قوطی حلبی که با یک نخ بلند به هم وصل بود وبصورت کشیده دونفر با هم حرف میزدند-پا زدن دوچرخه ای در یک چاله گل آلود که در کنار یک درخت بود ودرخت نقش فرمان را بازی میکرد ،مخصوص روزهای بارانی وبا چکمه -میوه چینی از باغ همسایه(پرتقال دزدی ،انجیر یا اغوز دزدی با کپتل زدن به اغوز دار )وسر رسیدن باغبان ویا سگ نگهبان وهیجان مربوطه-تموشتونه چینی، ک کی مار چینی و تتونه چینی وچیدن هر چیزی که قابل خوردن بود -بازی دیواری با درب شیشه نوشابه(پپسی کلا سرزن)ویا با سکه چنانچه فاصله قرار گرفتن سکه یا پپسی کلا سرزن از یکی دیگر کمتر از یک وجب بود برنده بودی-کارهای (نه خوب) مانند خراب کردن کلاج کلی (لانه کلاغ) گرفتن قورباغه و لاک پشت و روشن کردن آتش روی لاک پشت ،استعمال نوشادر در خر وجفتک پرانی خر وخنده-سوت کا -سوت بلبلی- دس شیشم وهر کار پر سر وصدای دیگر-ماهی گیری با قلاب و سالیک (تور)که کار بزرگتر ها بود وما حد اکثر برایشان اجیگ(کرم خاکی میگرفتیم).
علاوه بر بازی های مجاز فوق،بازی های غیر مجاز وبعضا نه خوب که در حقیقت قمار به حساب می آمدمثل ورق کا ،خال بالا،بیست و یک،شیر یا خط و اغوز چالی و قاب کا که معمولا در هراز چاک برگزار میشدوعلاوه بر آن جلو مغازه مش ولی الله کاوه که یک چشم بیمار هم داشت آدمهای معروف مثل (قربون کله گوش و نعمت صغیر )که ساکن کوچه ی ما نبودند قمار هائی مثل دشی پنزار (یعنی دهشاهی به پنج ریال)وخال سیاه خال سفید وپیچاندن نخ یا تسبیح به گونه ای که دو تا چشمه داشت و مشتری انگشت در یک چشمه میکرد و اوسا نخ یا تسبیح را میکشید اگر گیر میکرد برنده ودر غیر اینصورت بازنده ،کلک بازی مطلق برای خالی کردن جیب آدمهای ساده با همکاری همدستانشان.-انواع توپها عبارت بودند از توپ پارچه ای با جوراب و کاموا که مادرا درست میکردند-توپ بادی با شکمبه گوسفند-توپ بادی با رویه چرمی چند تکه وتوئی لاستیکی که داخل قرار میگرفت وپس از باد کردن سر بندول آنرا میبستند وداخل قسمت چرمی میگذاشتند وبا بند کفش راه آنرا می بستند-توپ لاستیکی -توپ لاستیکی پنبه ای(تنیس)-توپ تخم مرغی -توپ لاکی که بعد از دهه ی 40 آمد بعدا بچه ها دولایه میکردند برای فوتبال وآخرش توپ سوزنی جدید برای فوتبال و والیبال و بسکتبال-.
واقعا جالب بود که بچه های آن دوره از هر چیزی که دم دستشان بود وسیله ای برای بازی می ساختند.وحتی اگر بچه ای وسیله ای برای بازی وشیطنت پیدا نمیکرد،حداقل در حین عبور از خیابان چیزی مثل یک قوطی حلبی پیدا می کرد تا دم درب منزلش به آن لگد بزند و در کوچه سر وصدا راه بیندازد.خلاصه اینکه بچه ها همواره در حال بن بری بنه (ورجه وورجه)بودند وسرحال و شاداب، نه مثل الان که جلو تلویزیون وکامپیوتر و.....که همه را کرخت و چاق کرده است .اینبار رسما از پر نویسی پوزش میخواهم.
دوستدارتان:عبداله قهقائی

 


برچسب‌ها: آنچه 11, ورزشها, بازیها, قدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 14:26 توسط ع.قهقائی |

آنچه که از آنجا به یاد دارم (19)
سلام
آدما از بدو خلقت همواره در معرض در گیر شدن با بیماریها بوده و کماکان علیرغم پیشرفت علم پزشکی در گیرند و نیاز به درمان دارند.
آنچه که از دوران بچگی در زمینه ی درمان بیماریها به یاد می آورم ،درمانهای اکثرا خونگی و با استفاده از دارو های گیاهی و جوشنده های مختلف و روغنهای گیاهی که الحق خوردن بعضی از آنها مثل روغن بادام ویا روغن کرچک بسیار مشمئز کننده بود.فروشنده ی اصلی این داروها آقای عطار زاده (چار سوق) بود.اگر افاقه نکرد،مراجعه به حکیم و طبیب ،دکتر ،پزشک . پزشکان آنروز رودگریان و اعتضادی و بعد ها غفاری و دکتر اداره فرهنگ شاهمیرانی و....دارو خانه ها ذره ،حکیمی،شمس ،بعدا اینور پل محمدزاده و..
طیف داروئی مثل الان قرص شربت و....اما فرم و اندازه و یا خوردن بعضی از دارو ها مرد میخواست. مثل خوردن قرص (کاشه کالمین) اندازه ی این قرص بدون اغراق به قطر حد اقل 2.5سانت و به ضخامت حداقل نیم سانت بود وباید یک تکه خورده میشد.دارو هائی هم بودند که لان دیگه منسوخ شدند مثل :دومنیزی،مرکورکرم،تنطورید بری کله های کچل وپماد سیاه و.....درد دار ترین کار درمانی که از خوردن دومنیزی و کاشه کالمین و روغن های غلیظ آنروزا سخت تر بود و بهونه ی نوشتن امروزم سیستم تزریق آمپول بود.تزریقات چی امروز اونروزا آمپول زن نامیده میشد.اولین آمپول زن کوچه ی ما آقای یزدان پرست بود. آنور پل ،چارسوق روبروی مغازه ی سعادت تزریقاتی داشت.معمولا وقتی میرفتیم دکتر و آمپول می گرفتیم اولی رو در مغازه و بقیه را در منزل، ایشان زحمت میکشیدند.
ایشان مردی ریز جثه ،اکثرا با کت و شلوار سرمه ای تمیز موهائی که بیشتر دور سر وجود داشت و کوتاه و مرتب و کیفی از چرم خالص در دست و همیشه جدی.دوست پدرم وبسیار کم حرف که خدائی اصلا خنده شان را به خاطر نمی آورم که دیده باشم.
وقتی برای آمپول زدن میآمد، صاحب خانه باید یک سینی وکمی آب در اختیارشان میگذاشت و بقیه ی ماجرا را ببینید :
آمپول را میگرفت و می دید و گوشه ی سینی میگذاشت.درب کیف را باز میکرد و ابتدا ظرف درب دار استیلی به ابعاد حدود 25*5*5 سانتی متر که شبیه قلمدان خطاطاست را در میآورد ودربش را باز میکرد .درب را داخل سینی میگذاشت و ظرف را تا ارتفاع 3 سانتی متری آب میریخت ود رکنار دربش میگذاشت .آنگاه سرنگ شیشه ای 20 میلی لیتری (اندازه سرنگ گاوی امروزی)را در می آورد وپیستون داخل سیلندر را خارج میکرد وهر دو را داخل ظرف آب میگذاشت.سپس یکی دو تا سوزن که با اطمینان بگویم به قد حدود 6 سانتی متر و به ضخامت حدود یک میلی متر (از تمنه که به سوزن لحاف دوزی میگیم کلفت تر ولی از گالوج یا همان جوالدوز باریک تر )را از کیف در می آورد وبرابر نور نگاه میکرد تا ببینه تیزی لازم را دارد یا نه و در صورت لزوم عندالمجلس تیز میکرد و در داخل ظرف آب و کنار سرنگ قرار میداد.
حال نوبت در آوردن پنبه والکل و پهن کردن مقداری پنبه داخل درب استیل و ریختن الکل بر روی آن. فقط مانده در آوردن پنس برای نگهداری ظرف آب. روشن کردن پنبه الکل وبردن ظرف حاوی آب و لوازم تزریق با پنس بر روی شعله تا آب به جوش آید و چند دقیقه ای بجوشد تا سرنگ استریل گردد.شعله ی پنبه الکل خاموش و ظرف بر روی دربش قرار میگیرد و با پنس ابتدا سیلندر سرنگ و بعد از آن پیستون از آب خارج شده و بعد از دو بار تکان دادن پیستون را داخل سیلندر نموده 2-3با ر تلمبه زده میشود تا اگر آبی در آنست خارج گردد.آنگاه یکی از سوزنها را در آورده وبه سر سرنگ وصل و دو بار دیگر تلمبه میزد.سرنگ آماده وبایدآمپول که عمدتا پنی سیلین بود آماده گردد.کار با ضدعفونی محل ورود سوزن به آب مقطر و پنیسیلین ادامه پیدا میکند. و ایشان با پنبه الکل انجام میدهد با سوزن مقدار لازم آب مقطر به پودر اضافه و به شدت تکان داده میشود تا سوسپانسیون یکنواخت آماده شود .آنگاه سوزن را عوض کرده و پنی سیلین را کشیده در سرنگ..سرنگ را در دست راست و پنبه الکل در دست چپ ،بیمار بینوا دمر افتاده، گوشه ی شلوار پائین و باسن لرزان پیدا و یکی دو نفر هم دست و پای بیمار را گرفته، آقای یزدانپرست بالای سر بیمار و با اولین تماس پنبه با باسن آن باسن لرزان، سفت چون چوب و اینجاست که آقا میگوید (شل هاکن) شل کردن همان و کوبیدن کلنگ گونه ی سرنگ بر آن باسن بیچاره همان و انژکسیون تمام. و آقای یزدان پرست سریع و جدی لوازم خودش را جمع کرده ،بیمار و بیمار دار را ترک میکرد.بیچاره باسن تا سه روز درد میکرد و گلو وحنجره هم که در زمان انژکت با باسن همدردی کرده بود هم دو سه روز انگار زخم بود.(روحش شاد)
بعد ها آقای خاتمی آمپول زن آمد وهمسایه ی آقای سیرتی پاسبان شد.
او مردی لاغر اندام ونسبتا قدبلند با موهای فرفری که مدام با لهجه شیرینش باهمه و همیشه وبا صدای بلند حرف میزد و شوخی میکرد.بسیار شاد بود و شادی را به همه بالاخص به بیمارانش هدیه میداد.او نیز مقدمات و موخرات کارش نظیر مرحوم یزدانپرست بود وکارش نیز خوب .اما از بس حرف میزد و شوخی میکرد،آن جو سنگین آمپول خوردن از دست یزدانپرست احساس نمیشد وکل زمان آمدن تا رفتنش که تفاوتی با یزدانپرست نداشت .ولی بیمار فکر میکرد چه زود همه کارها انجام شد.با امپول زدن خاتمی یک نفر برای نگهداری بیمار کافی بود نفر دوم همان زبان شیرین خاتمی بود.
بعد ها آن سیستم تزریقی و استفاده از سرنگ شیشه ای جایش را به سرنگهای یکبار مصرف که در اندازه ها و خصوصا سوزنهای مختلفوجود داشت و دارد ، داد و کابوس آمپول خوردن را از بیمار گرفت.شاید خالی از لطف نباشد که بدانید اختلاف ظاهری و رفتاری بین دو آمپول زن محل در جای دیگری نیز خودش را نشان میدهد و آن مقایسه دکتر رودگریان با دکتر اعتضادی است دکتر رودگریان کوتاه قد و چاق وکم مو و کم حرف مثل یزدانپرست(البته یزدانپرست چاق نبود) ودکتر اعتضادی برعکس بلند قد مو فزفری و لاغر وبسیار شوخ، حراف، نظیر خاتمی آمپول زن
دوستدارتان:عبداله قهقائی


برچسب‌ها: آنچه 19, آمپول, داروئ, درمان, قدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 14:19 توسط ع.قهقائی |

آنچه که از آنجا به یاد دارم(21)
سلام
تق تق تق ....آق عم زن ، ها آق عم زن ،تق تق ،آق عم زن ، صدا درست از کنا بن (کنار ایوان یا تراس) می آید.مادرم در را باز میکند. سلام علیکی ، عمو حسن با آن لباس سفید سقائی است که میگوید:آق عم زن ، آق عمو جان ره هاده بورم تکیه .
مادرم آخرین اقدام آماده سازی مرا(شانه کردن موی سر ). را انجام میدهد.من که مثل عمو حسن پیراهن سفید(البته مامان دوز) ی بر تن دارم و روی جیبش مامان با خط قشنگش نوشته (یا حضرت عباس ادرکنی ) و نوشته را با نخ سیاه گلدوزی ،گلدوزی کرده برتن دارم . مرا به لبه ی ایوان می آوردو عمو حسن در یک لحظه بغلم میکنه و یکی دو ماچ آبدار و سوار خلنگ دوشش میکند و همینطور که راه افتاده ، قبل از خروج مامانم داد میزنه (ایش د کرده،ته خیال راحت) و عمو حسن جواب میده ته خیال هم راحت ،شه آق عمو جان قربون بومه.همینطور که بر دوش عمو حسن نشستم و او با دو دستش دستان مرا گرفته مدام پاهایم میخورد به سینه اش و عمو حسن شاد و سرمست همینطور نازم میکند و میگوید:شه آقا عمو جان قربون بووشم بووشم . واین ناز کردن تا دم درب تکیه بهرستاقی ادامه داشت.منو از دوشش پیاده و بغل میکند و از یک درب کوچک به اتاقی وارد میشود که شش هفت نفر در آن هستند.یکی دو سماور ذغالی بزرگ قل قل میخورد روی سماور و روی منقل کنارش تعدادی قوری و کتری و داخل طشتی بزرگ استکان و در دیگری نعلبکی لاله دار و در سومی زیردستی بیضی شکل. کمی آنطرفتر در همین اتاق مرد قد کوتاه چاقی نان خشک های( مصدقی) را دارد تکه تکه میکند و در جعبه ای می گذارد.و در کنارش تعدادی سینی حدودا 30 در 50 سانتی. عمو حسن با حاضرین سلام علیکی میکند و میگوید ((عمو جان منه ،نامدار عمو عبداله منه . نذر حضرت عباسه آوردمش تکیه) منو از این اتاق شلوغ و گرم برد به یک سالن که آنموقع خیلی بزرگ به چشمم آمد.و در گوشه ی سمت چپ بعد از درب نشاند و یک بوس بر کله ام و رفت و زودی یک زیر دستی در دست که توش سه چهار تا تیکه نان خشک و یک استکان و نعلبکی چای که آب سردی کرده بود وشکر توش ریخته بود وتوش یک قاشق چایخوری بود ، برام آورد گذاشت پیشم. و یک تکه نازک نان خشک را زد تو چائی و گذاشت دهنم و گفت (عمو جان ، بخر )و رفت تو اتاق اولی .آنموقع که منو گذاشت داخل سالن ، آدما خیلی نبودند ولی همینطور یکی یکی می آمدند و عمو حسن و 3-4 تای دیگه که لباس سفید داشتند،  برایشان نون خشک و چائی میبردند. 2-3 نفر که لباس سیاه تنشان بود توی همان اتاق اولی بودند و در نمی آمدند .دیدم اینا چائی میریزند و نون خشک میذارن و میذارن توی سینی گندهه و میدن دست لباس سفیدا که اونا ببرن پیش مهمونا..اولین شیرین دار چائی (به چای شیرین می گفتیم)را هنوز تموم نکرده بودم که دیدم یک آقا لاغره رفت اون بالا و یک تخته رو باز کرد و یک کتاب (قرآن ) را باز کرد و شروع کرد به خوندن و من هیج نمیدانستم چی میگه ولی هر چند وقت همه یه چیزی رو بلند میگفتند که اینم نفهمیدم.بعد از اون یک آقا دیگه رفت اون بالا و روی صندلی پله دار نشست که سر این آقا یک پارچه گنده پیچیده بود .اون حرف میزد که بعضی حرفاش را میفهمیدم .همین جور اون حرف میزد هی مهمون میومد و به آنها هم نون خشک و شیرین دار چائی میدادند و عمو حسن هی میومد پیش من و باز به من میداد ولی نمیدونم چرا وسط وسطای حرف این آقا مردم یکی دو دفعه شلوغ کردن که دیدم آقاهه یه چیزائی میگه که مردم تند تند گریه میکنن. هرچی فکر کردم هیجکی اینا رو نزده بود بیخود گریه میکردند. این آقا رفت و یک آقای جوان اومد که دیگه اون ننشست بلکه همینجور ایستاده بود هی دستش را بالا و پائین میکردو هی قشنگ قشنگ یک چیزائی میگفت که بیشتر از اون اولی میفهمیدم و خوشم میومد ولی نمیدونم همه شروع کردن خودشون را زدن. خیلی با دستشون میزدند روی سینه شون محکم هم میزدند ولی وقتی دستشون میخواست بخوره به سرشون ، یواش میخورد.اینم بگم از وقتی مردم داشتن خودشون را میزدن عمو حسن اومد پیشم و اصلا نرفت .بعضی وقتا دستم را میگرفت و میبوسد و یواش میبرد پیش سینه من و میگفت حسین حسین . برنامه تمام شد و مردم همه رفتند که عمو حسن آخرین نون چائی را به من داد و خودش و 7-8نفر دیگه همه چی را جمع کردن وشستند و گذاشتند سر جاشون و وقتی دوباره منو بعد از ماچ کردن داشت میذاشت خلنگش .اون 7-8نفر رفقاش به هم میگفتند:قبول باشه . اجر شما با سیدالشهدا. اجرشما با حضرت عباس و از این حرفا(جسارتا شوخی کردم ) اونروز میفهمیدم دارن خدا حافظی میکنن ولی یه جور دیگه.آنچه گفتم تصویری بود از اولین حضورم در تکیه بهرستاقی،که آن زمانها سالی 10 روز محرم صبحها درش باز می شد و نون خشگ وچائی و روز دهم عاشورا همینطور تا شب و موقع شام غریبان وحتی موقع ظهر که آخرین دسته دسته ی اسک بود از آنجا رد شود ادامه داشت و انگار تا روز عاشورا عزاداری و بعد با خیال راحت درش را میبستند تا 350 روز بعد.  آنطوری که یادم میاد این خادم حضرت عباس (عمو حسن) سه سال و هرسال ده روز اول محرم به من اینجوری محبت میکرد و سال چهارم به بعد سالی 2 تا جمعه میتونستم برم چون مدرسه داشتم.عمو حسن کاویانپور،  پسر مرحوم فضل اله کاویانپور و پسر عموی پدرم بود ، 10-12 ساله بودم که عمو حسن از دنیا رفت . روحش شاد . ممکن نیست به امامزاده ابراهیم بروم و سر خاکش نروم و سناریوی بالا همانجا برایم تداعی نشود .
دوستدارتان:عبداله قهقائی

 


برچسب‌ها: آنچه 21, محرم, قدیم, عمو حسن
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 14:16 توسط ع.قهقائی |

آنچه که از آنجا به یاد دارم(18)
سلام
امروز خبر ناگواری شنیدم ،مبنی بر اینکه نوه ی 5 ساله ی آقای یدالله فلاح زاده ،(دایانا)که دختر بسیار شیرین و شیرین سخن و واقعا فهیم تر از سنش بود به دلیل ابتلا به بیماری سرطان ،وعلیرغم بیش از 2 سال مبارزه با این بیماری از دنیا رفت وشکی نیست که نیاز به طلب آمرزش ندارد و جایش هم مشخص است.گرچه آقا یدالله هیجگاه در کوچه برزگر زندگی نکرد ولی از آنجائیکه نوه ی دختری مرحوم قانع بزرگ بوده ،از دوران چ جوانی اش که مصادف با دوران بچگی من بود بسیاری از اوقات ایشان را در خانه ی پدر بزرگشان میدیدم.چرا که هم به نوعی دو خانواده ی ما باهم نسبت پسرخاله گی داشتند و هم به این دلیل که با رحمت قانع دائی اش و ماشالله قانع زاده پسر دائیش دوست نزدیک بودم و همیشه همان طرفها پلاس.
طرح مسئله با این مقدمه گرچه تاثر بر انگیز است ولی علتش آنست که در برنامه ی پر نویسی ام در این صفحه از قبل قصد داشتم راجع به وضعیت تامین شیر و لبنیات و سبزیجات و مواد غذائی ،در دهه ی 30 چیزی بنویسم وامروز با افکاری البته آشفته مطالبی را عرضه میکنم و چند توصیه در حد درک خودم.شاید مقبول افتد.
گفتم افکاری آشفته چون همین الان که دارم مطلب را مینویسم دقیقا زمان خاکسپاری آن عزیز کوچک است و علیرغم رفتن پسرم و خانمم به آمل برای شرکت در آن برنامه و اظهار همدردی خصوصا با پدر جوان آن طفل(مهدی فلاح زاده) ومادرش، من اینجا به اینگونه ،در مراسم شرکت میکنم و نمیدانم نوشته ی امروزم به کجا میرسد .آیا آن توان را خواهم داشت چیز دندان گیری بنویسم یا نه ؟بهر حال عفوم فرمائید.
یادم میاد از اون زمان، صبح که میشدبه غیر ازآب چاهی چند نفری هم به خونه ها سر میزدند.وبه خونه ها سرویس می دادند.وبه اصطلاح معمل (طرف معامله)آنها بودند.یکی معمل شیر و ماست و لبنیات بود،یکی معمل سبزی و صیفی جات بود.یکی معمل مرغ و تخم مرغ بود و یکی هم مثل خاله هما و یا همکارانش برای گرفتن اعانه و صدقه که اونموقع ها یک کاسه برنج به وزن حدود 150 گرم رایج تر از دادن پول بود.
در کوچه برزگر این معمل ها معمولا از روستا های همجوار مثل شرمکلا وشرمکتی و حتی کمانگر کلا و...میآمدند.اینها اکثرا خانمهای دهاتی بودند که محصولات تولیدی خودشان را به درب خانه ها می آوردند.
شیر فروشها یک لاک (طشت) معمولا چوبی داشتند و در داخلش چند پیله کا (کوزه) ی یک چارکه (750 گرمی)و چند پیله کا نیم منه (1.5 کیلوئی)ماست داشتند که اصطلاحا کچه ماست (یعنی ماست سفت پرچرب)بود.مقادیری کره (دشون بزه یا تلم بزه ) و مقادیری دوو (ماست چکیده ی کره گرفته)و پنیر تازه گذاشته بودند و آنرا با گذاشتن بالشتکی پارچه ای بر بالای سر حمل میکردند.با دستشان هم معمولا دو ظرف مسی هرکدام به ظرفیت حدودا ده لیتر شیر به نام (افتو) حمل میکردند .وصد البته این 20-30 کیلو بار را با پای پیاده از ده به شهر حمل میکردند و اگر شیری یا ماستی پس از تامین نیاز معمل هایشان باقی میماند در کوچه داد میزدند (های بئوشت)یعتی شیر.اینها معمولا لبنیات گاوی عرضه میکردند.خانمهای دهاتی هم بودند که گاو و گوسفند نداشتند ولی باغ و جالیز و سبزی کاری داشتند.وصبح علی الطلوع با زنبیل و سبد و کیسه ویا در چادر انواع سبزیجات تازه و محصولات جالیزی مثل گوجه ،بادمجان کدو و...تولیدی را با دست و بر سر گذاشتن پیاده حمل میکردند و به معمل های خود میفروختند.بعضی هم در کار تولید (کرک)مرغ و مرغنه(کرک مرغنه،غاز مرغنه،سیکا مرغنه)بودندو اینها را عرضه میکردند.در شهر هم بعضی از مغازه ها محصولات لبنی عرضه میکردند و معمولا هر کدام از مغازه ها محصولات یک منطقه ی خاصی مثل خش واش ،گزنا سره سنگچال ویا غاز مزرا پلور ویا...را میفروختند که هر کدام مشتری های مخصوص خود را داشتند.اکثر محصولات مغازه دارها محصولات گوسفندی بود اینها پنیر جلدی (خیکی)یا پرچک(قالبی)وکره وبعضا سرشیر ورقه ورقه ای که تداعی کننده ی دفتر کاهی بود را عرضه میکردند.معمولا گوسفند دارها که دور از شهر و در جنگل و کوه و کمر گوسفندان را میچراندند قادر نبودند به دلیل بعد مسافت شیر تازه عرضه کنند ، ناچارا تبدیل به دیگر فراورده ها میکردند تا هفتگی و یا ماهانه ویاحتی بعضا ششماه یکبار برای مغازه دارها میفرستادند و مردم از مغازه دارهای مورد وثوق خود میخریدند.گفتنی است پنیر های تولیدی آنها با مایه پنیر طبیعی که از دستگاه گوارش بره ها تهیه میشد ساخته میشد .مثل الان از مایه پنیر سنتتیک (ساخته شده از مواد شیمیائی)تهیه نمیشد.
قصابی ها هم گوشت کشتار روز دامهائی که فقط علف طبیعی و حد اکثر مغزه (کنجاله ی تخم پنبه که منبع غنی پروتئین گیاهی است )را خورده بودند به اندازه ی ظرفیت فروش روزانه میفروختند ومشتری ها هم به اندازه ی نیاز روزانه میخریدند.بجز در موارد خاص مثل مراسم یا مهمانی کمتر کسی بیشتر از نیم کیلو و یا یک کیلو میخرید.واحد خرید گوشت در بیشتر موارد سیر و یا چارک بود .چه بسیار آدمها یک یا دو سیر (75-150گرم)گوشت میخریدند.مرغ هم زنده عرضه میشد و هر کسی هم در خانه ی خود مرغ ،خروس، اردک و... که در زبان اون روز به (تجا ،به فتح ت) معروف بود پرورش میدادند و اگر مهمانی می آمد بچه ها باید دنبال تجا میدویدند و میگرفتند تا بکشند.جالب بود هرکسی تعداد زیادی طیور داشت که هر کدام اسم داشتند .مادر به بچه اش میگفت مثلا گل باقالیه را یگیر و بچه پس از کلی دویدن اشتباها سیو کرک(مرغ سیاه )را میگرفت و میآورد که با اعتراض مادرش و شنیدن الفاظی مثل (لته سر بشورد گوش ره وا نکنه بوینه چیه خور بئوتمه )یعنی گوشش را که بر روی تخته ی مرده شور خانه بشورم را باز نمی کند ببیند راجع به کدام مرغ گفتم)ناچار بود مرغ سیاه را رها کند و بدود ذنبال مرغ گل با قالی و آنرا بگیرد و بیاورد برای کشتن.ماهی و در فصل بهار آگله(قارچ کوهی دنبلانی) و سایر اقلام خوراکی و بالاخص فاسد شدنی ها فقط برای مصرف روز تهیه میشد.
ببخشید برای فرار از غم ،غرق شدم و خیلی نفهمیدم چی نوشتم ولی میدانم اینها را گفتم که به اینجا برسم:"
در نظام طبیعت و چرخه ی حیات و زنجیره ی غذائی آنچنان نظمی را خالق رقم زده است که تا ما انسانها در آن دخل و تصرف نکنیم همه چی به خوبی و به نفع بشر پیش میرود.
سبزی را می کاشتیم شته روی آن ظاهر میشد ویا حلزون به آن حمله میکرد و آنرا میخورد
کفشدوزک(آن سوسک قرمز زیبا با هفت نقطه ی سیاه پشتش که شبیه ماشین فولکس است )،شته را میخورد و غاز و اردک حلزون لذیذ را .هرکدام به حق خود قانع و سهم آدم دو پا هم باقی میماند.این چرخه ادامه داشت تا ما به دلیل خودخواهی در آن دخالت کردیم و سم بر روی شته و حلزون پاشیدیم.چرخه ابتر ماند و بد بختی بشر از اینجا آغاز شد.برای گرفتن محصول بیشتر از حقمان از زمین بیچاره ،دادن کود دامی را از آن دریغ کردیم و روی به کود شیمیائی آوردیم وبه دست خودمان هم زمین را مریض کردیم و هم زمان را.جائی نوشته بودم آن زمانها میکروب باید به اندازه ی وگ می بود تا ما را بیمار کند ویا دام و طیور را . وباز هم برای ارضای خواسته ی خود به دام و طیور انواع دارو های شناخته و نشناخته و انواع هورمونها را میخورانیم تا شاید حرص زیاده خواهی ما بخوابد..شکی نیست که آن سم آفات نباتی و داروهای دامی همواره در خوراکی هایمان جمع میشود و ما آنها را میخوریم و در کبد خود ذخیره میکنیم و بلای بد تر از آن را به جسممان هدیه میکنیم.نتیجه آن میشود که کودک سه ساله وشاید هم نوزاد یکروزه از روز اول وشاید از همان داخل شکم مادر به هزار بلای شناخته و نا شناخته مبتلا گردد.بزرگتر ها هم بر اساس اصل تجمیع انواع مواد مضر در بدن به بیماری هائی دچار میشوند که پزشکان را از تشخیص عاجز میکنند و آن بزرگواران هم بخاطر آنکه ویزیت دریافتی حلالشان باشند، ناچار به (کل سر اوسا شدن )میشوند و آخرش هیج.جز آنکه نوشته ی امروزم را به اندازه ی احیا رمضان و عاشورا ی محرم حزن آلود کند.
توصیه های بهداشتی ومحیط زیستی و پزشکی وتغذیه ای و..را وا میگذارم به هم محله ای های خوبم که حتم دارم در همه ی تخصص ها ما آدم در محل داریم و حق داریم از آنها بخواهیم ما را در این صفحه که مال همه ی ماست راهنمائی نمایند.فقط یک نکته
(بیائیم به فکر سلامتی خود و دیگران باشیم )دوستدارتان:عبداله قهقائی
.



برچسب‌ها: وت نوه یداله فلاح زاده, غذا, قدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 13:48 توسط ع.قهقائی |


آنچه که از آنجا به یاد دارم (37)
سلام
امروز چهارم شهریور است ونامش روز کارمند.کاری ندارم به اینکه چرا امروز روز کارمند شد و مثلا فردا نشد؟همینکه بهونه ای برام جور شد تا از گذشته های دور کوچه برزگر بنویسم برام کافیه.
بدون اینکه به منبع خاصی دسترسی داشته باشم و تنها با مراجعه به ذهن علیلم بزرگان دهه ی سی کوچه که کارمند دولت بودند و من میشناختمشان و الان اسمشان به خاطر م میاد رو در ذیل میآورم.قابل ذکره که هیج ترتیبی در نوشتن اسامی مد نظر نبوده و ازعدم ذکر آقا در جلوی اسامی هم پوزش میخواهم و تا آنجائیکه یادم باشه اسم اداره ی مربوطه را هم خواهم نوشت ومیدانم کم اشتباه نخواهد بود و انتظار تصحیح و تکمیل دارم. اسامی در سه سطح لیست میشود. اول اونهائی که اوائل دهه ی سی کارمند بودند. بعد جوانترهائی که متولد دهه ی بیست و قبل از آن هستند که در اوائل دهه ی چهل کارمند شدند و در انتها آدم بزرگترهائی که حدس میزنم کارمند بوده باشند و انتظار تصحیح این قسمت را بیشتر دارم.
راستی این روز را به همه ی کارمندای زنده (یعنی اونائی که هنوز نفس میکشند) تبریک میگم و اونائی که رفتند برایشان طلب شادی روح میکنم.
چون از روی پیشنویش تایپ نمیکنم و به دلیل کارمند بودن ،پراکنده گوئی میکنم پوزش میخوام.کارمندای قدیم عمدتا شسته رفته و منظم تر از غیر کارمند و بیشترشان شیک و فکل کراواتی بودند و مردم رویشان حساب ویژه ای باز کرده بودند .کار در اداره ی آنروزا مثل الان اتوماسیونی و کامپیوتری و حتی در بسیاری از ادارات از ماشین تایپ قدیمی هم خبری نبود .ابزار کار کاغذ کاهی و مداد جوهری و کاربن بود که با ارتقا اوضاع،کاغذ سفید غیر کاهی و قلم فرانسوی (همان چیزی که در خط نویسی قدیم به آن -ریزی- میگفتیم اومد) و شیشه ی جوهر که برای نوشتن یک سطر 5بار قلم را باید میزدی توی جوهر و بنویسی .ولی!! الحق و الانصاف چه خطی .آدم لذت میبرد از نگاه به آن نوشته ها. اینم بگم که کارمندا چون شیک بودند و پیراهن تمیز و سفید میپوشیدند، برای جلو گیری از جوهری یا کاربنی شدن آستین پیراهن ،یک آستین نیمه از پارچه کلفت داشتند که روی آستین پیراهن میپوشیدند.
بریم سر اسامی،
اسامی بزرگان کارمند محله:کرباسی.فرمانداری-بهرستاقی یعنی مقربی.شهربانی-روحانی .کشاورزی-گرشاسبی.آتش نشانی- بطحائی.فرهنگ-یداله کاویانی.ثبت اسناد-فیضی.تلفونخونه-قربانعلی قانع.فرهنگ-سیرتی.شهربانی-داوودی .ژاندارمری-سروان بلور شهربانی-ولی الله قهقائی که من ندیدم.دارائی-نصرالله قهقائی.بهداری-نعمت و ماشالله قهقائی .دخانیات-اسدپور.فرهنگ-ابوالقاسم امیرصالحی.بانک-ثقفی فکرکنم ثبت اسناد-
کارمندان نسل بعدی که متولدین اوائل دهه ی بیبست یا قبل از اون هستند که من یادم میاد این آقایان بودند:رضابرزگر.مسعود ابراهیمی . ذبیح صالحی .مهدی نژاد .آموزش و پرورش-محمد نوری .نصرت امیرصالحی.سلیمان تبار.بانک-نصرت خلیل پور .مخابرات-حسن مهدوی .فکرکنم کشاورزی-پسر بزرگ نیک منش.برق-پسربزرگ احمدی سوادکوهی فکرکنم دادگستری -
این دسته ی بسیار بزرگ و بزرگوار که متولدین اوائل دهه ی 1300و قبل از آن بودند و تنها حدس میزنم کارمند بودند و حتما نیاز به تائید و یا تکذیب توسط مطلعین دارند، اینها هستند:ابراهیمی بزرگ.پدر مسعود ابراهیمی-نیک منش بزرگ پدر علی-قانع بزرگ .پدر قربانعلی-چهره پرداز بزرگ پدر آقداش علی آقا-روحانی بزرگ پدر ناصر- متین روحانی بزرگ پدر سام-درویش ثقفی بزرگ-
شاید نوشته ی بد قواره ای شده باشد ولی واقعا از یاد آوری این بزرگان به خودم میبالم.بار دیگر درخواست میکنم (لطفا لیست را کامل کنید)چون اینهم بخشی از هویت کوچه است.
تا بعد....
دوستدارتان:عبداله قهقائی


برچسب‌ها: آنچه 37 کارمند, کوچه برزگر, قدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 12:34 توسط ع.قهقائی |

 

آنچه که از آنجا به یاد دارم (36)
سلام
بریم ببینیم بچه های دهه ی 30 کجا مدرسه میرفتند؟تا جائی که شنیدم قبل از دهه ی سی دبستان دخترانه فقط دبستان شاهدخت نزدیک فلکه بود و قبل از تاسیس آن، آنطوری که از مادرم شنیده بودم ، دخترا و پسرا به مدرسه فرهنگ (تکیه اسک) و دبستان هراز که بعدا به فرسیو تغییر نام دادُ بصورت مختلط میرفتند .بعد از اون که شاهدخت تاسیس شد مادرم دو سال آخر را به آنجا رفت.در نیمه ی دوم دهه ی سی ، دبستان دخترانه ایران ،اینور پل روبروی اداره ی پست تاسیس شد و در نیمه اول دهه ی چهل مدرسه ایران به داخل کوچه ی برزگر .ساختمون تصور میکنم روحانی آمد .دخترای کوچه در آن سالها دبیرستان را بلااستثنا به دبیرستان ملکزاده واقع در اول نیاکی محله میرفتند.(چون خانمها مقدم بودند اول تکلیف آنها را با دانسته هایم روشن کردم.)
پسرای دهه ی سی آنهائی که خونه شان از اول کوچه تا سه راه کوچه ی حمام هاشمی بود، بیشترشان میرفتند دبستان فرهنگ بعد از اون ، ساکنین بعد از سه راه و کوچه ی حمام هاشمی همگی به دبستان فرسیو، پشت تکیه ایرائی میرفتند که منهم از اون دسته بچه ها بودم و علت دیگه ای هم داشت و اون اینکه عمو نعمت من کارمند دخانیات بود که اداره اش در کنار مدرسه فرسیو بود و حداقل سه سال اول رو با اون میرفتم .جالبه درموقع رفتن همراه اون، کلی در مورد کوچه ی مسیر و سابقه اش میگفت از جمله اینکه آنجا که از جلو حمام هاشمی بسمت راست و سپس به سمت چپ میرفتیم ، به کوچه ی فرسیو که روحانی بسیار پرجذبه و معروفی هم بود اشاره میکرد ویکبار کمی مسیر را تغییر داد و نشانم داد کدام خونه مال فرسیو بود .بگذریم وسطای کلاس سوم ابتدائی یعنی سال 1340 ، دبستان سعدی در کوچه خاور محله کمی پائین تر از مسجد گشتاسبی تاسیس شد و بچه های فرسیو را به دو دسته ی ساکنین شرق و غرب تقسیم کردند که ما جزو غربی ها بودیم و به دبستان سعدی رفتیم.جمله ی معترضه ی آقای فرسیو رو کامل کنم.ایشان روحانی بسیار پرنفوذ و پر جاذبه ای بود که خیلی ها از جمله پدرم در موردش همچین حماسی صحبت میکرد ند،با اینکه پیش از مدرسه رفتن من ایشان به رحمت خدا رفته بود .و این را میدانستم ولی از وقتی به دبستان سعدی منتقل شدیم مسیر عبورم همیشه از جلوی خونه ی فرسیو بود و چون اولا بزرگتر شده بودم و ثانیا مسیرم با اداره عمونعمت عوض شده بود خودم میرفتم .باور کنید بسیاری از اوقات ترجیح میدادم به اتفاق دوستام از کوچه فرسیو عبور کنم وگرچه تا همین الان نگفته بودم ، والله ناخودآگاه از عبور تنهائی از جلو خونه فرسیو میترسیدم .حسین درویشی و خدابیامرز یداله قاسمی واصغر محمدی معمولا در این کوچه با هم بودیم و میرفتیم..ابتدائی رو در سعدی تمام کردم و نوبت دبیرستان شد .اونوقتا سه دبیرستان پسرانه داشتیم که همگی اونور پل بود .دبیرستان پهلوی به ما نزدیکتر بود و به اونجا رفتم وتا دیپلم اونجا بودم.دو دبیرستان دیگر پسرانه طبری و شریعت زاده بود .بچه های کوچه ما اکثرا سیکل اول رو در پهلوی و سیکل دوم بسته به رشته ی مورد علاقه به اون دو دبیرستان میرفتند و.
اگه دوستان عزیزی که مطلب امروز رو خوندند و نظر اصلاحی بدن واقعا خوشحال میشم تا مطلب ناصحیح باقی نماند .
حالا اجاز بدین اسمی از مدیران و ناظمهای این مدارس ببرم.فرسیو مدیر آقای صالحی و ناظم آقای عندلیب.دبستان سعدی مدیر آقای آجودانی و ناظمها آقایان علیزاده و درکاهی.دبیرستان پهلوی مدیر آقای شکوهی و معاون آقای معتمد و ناظم آقای توحید.راستش اسم بردم تا شما هم یادی از مدیران و ناظمانتان بکنید.گرچه مال ما اکثرا یک خدا بیامرز از من طلبکارند.
تا بعد....
دوستدارتان:عبداله قهقائی

 


برچسب‌ها: مدارس آمل, قدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 0:24 توسط ع.قهقائی |