بگو چی دیدم 22 - ساختمان سیاه
|
|||
بگو چي ديدم ٢٢
سلام
لعنت خدا بر دل سياه شيطان!!!
هاهاهاه
ديگه يواش يواش داره جالب ميشه نوشتن هاي من.
خصوصا با همين عنوان:
بگو چي ديدم!!
مدتيه فقط براي دكتر رفتن از خونه خارج ميشم و يه چيزي مي بينم و دلم نمياد ننويسم.
مهربان خواننده ها، بي خيالش چيزيم نيست. دكتر رفتن،
بهونه ي گشت و گذارمه!
امروز از بزرگراه همت به طرف شرق ميومدم چشمم خورد به ساختمان بزرگي كه پرت شدم به مهر و يا آبان ١٣٦٠
حتماً مي پرسيد چطور؟
ساختماني كه ديدم ضمن عظيم بودن، نماي آن از سنگ گرانيت مشكي و پنجره ي مشكي با شيشه هاي دودي!
انگار يك مكعب مستطيل گنده ي مشكي!!
نميدونستم مال كيه.
اما فكر كردم: شايد اون لعنت اول كه فرستادم ، اينجا مصداق پيدا مي كنه!!لعنت خدا بر دل سياه شيطون!!
و اما برگردم به پائيز سال٦٠
تازه از گرگان ، كه سال ١٣٥٥ براي سربازي رفته بودم اونجا،
براي زندگي، برگشتم آمل.
جوياي يك كار مناسب!
به دوستي برخوردم كه چون من فكر مي كرد: علي آباد هم شهري است . چون انقلاب شده، همه رسالت دارند به اندازه ي وسعشون در خدمت مستضعفين باشند و رفته بود در بخش كشاورزي بنياد مستضعفان استان مشغول شده بود و چون مرا ديد، به ذهنش رسيد كه اگر فلاني هم بياد و مسئوليت بخش گياهپزشكي را قبول كنه، فقط يك مسئول بخش باغباني كم خواهيم داشت تا با افتخار و شادماني!!
با اداره كردن باغات و مزارع مصادره اي طاغوتيان!!
مستضعفان را به حقشون نزديك كنيم!!
همينطور هم شد، من رفتم و شروع كردم و دو هفته نشده، يكي از دوستان دانشگاهي كه با حقوق بالاوماشين و خونه ي در اختيار !!
نمايندگي يكي از معتبر ترين وارد كنندگان سم در شمال كشور را داشت، به پستم خورد.
زماني نگذشته بود كه بهمن حس رضايت كار كردن و خدمت به مستضعفان. را در من ديد، حاضر شد
كارش را با همه ي امتيازاتش، رها كند و به ماهي پنج هزار تومان بياد به مستضعفان خدمت كنه و همين طور هم شد.من سه ماه و بهمن دوماه در حد خودكشي و با عشق كار كرديم.
آذر ماه شده بود و فصل برداشت مركبات باغات مازندران كه برآورد كرده بوديم ، به قيمت ارزان فروشي، هفتاد ميليون تومان، بايد باشد.
سر بزنگاه،
يهويي سر و كله ي يك حاج آقايي از تهران پيدا شد كه نذاشت به قيمت، به فروش بره!!
همه ي محصول براش بار شد تهران و جمعا سه ميليون داد!!
و بلافاصله دُم نق زنان و فضولهايي مثل من و
بهمن هم قيچي شد.
آخي،
اخراج و راحت.
و جالبه كه سال بعدش همان فصل برداشت، به بهانه ي واهي شركت تمامي كاركنان بخش كشاورزي در مهماني و صرف مشروب در منزل رئيس بخش، كليه كاركنان را ١٥ روز در كميته بازداشت و بعد از آن گفتند : ببخشيد، گزارش خلاف واقع بوده و آزاد..
بچه ها برگشتند سر كار و متوجه شدند: كليه مركبات باغات بنياد كل استان، رسيده و سبز، تماماً برداشت شده!!!
اي واي!!
اي امان!!
اينا چيه نوشتم؟ انگاري بدجوري زدم به خاكي!
برگردم به اونجايي كه گفتم تو همت اون ساختمان سياه را ديدم و پرت شدم به ٣٥ سال پيش كه در بنياد كار مي كردم. در يك بازديد از يك باغ بزرگ مركبات در حوالي چالوس، كه يك ساختمان بزرگ مجلل در وسطش وجود داشت. رنگ نما و كل ديوار و سقف و كف داخل ساختمان مشكي بود. پرسيدم مال كيه؟!
گفتند: مال بنياد مستضعفان مازندران!
متوجه شدم پرسشم غلط بود. دوباره پرسيدم: مال كي بود؟
گفتند: مال تيمسار نصيري رئيس ساواك!!
فهميدم: چه دل سياهي داشت!!
لعنت خدا بر دل سياه شيطان!
تا بعد...
دوستدارتان: عبدالله قهقائي
سلام
لعنت خدا بر دل سياه شيطان!!!
هاهاهاه
ديگه يواش يواش داره جالب ميشه نوشتن هاي من.
خصوصا با همين عنوان:
بگو چي ديدم!!
مدتيه فقط براي دكتر رفتن از خونه خارج ميشم و يه چيزي مي بينم و دلم نمياد ننويسم.
مهربان خواننده ها، بي خيالش چيزيم نيست. دكتر رفتن،
بهونه ي گشت و گذارمه!
امروز از بزرگراه همت به طرف شرق ميومدم چشمم خورد به ساختمان بزرگي كه پرت شدم به مهر و يا آبان ١٣٦٠
حتماً مي پرسيد چطور؟
ساختماني كه ديدم ضمن عظيم بودن، نماي آن از سنگ گرانيت مشكي و پنجره ي مشكي با شيشه هاي دودي!
انگار يك مكعب مستطيل گنده ي مشكي!!
نميدونستم مال كيه.
اما فكر كردم: شايد اون لعنت اول كه فرستادم ، اينجا مصداق پيدا مي كنه!!لعنت خدا بر دل سياه شيطون!!
و اما برگردم به پائيز سال٦٠
تازه از گرگان ، كه سال ١٣٥٥ براي سربازي رفته بودم اونجا،
براي زندگي، برگشتم آمل.
جوياي يك كار مناسب!
به دوستي برخوردم كه چون من فكر مي كرد: علي آباد هم شهري است . چون انقلاب شده، همه رسالت دارند به اندازه ي وسعشون در خدمت مستضعفين باشند و رفته بود در بخش كشاورزي بنياد مستضعفان استان مشغول شده بود و چون مرا ديد، به ذهنش رسيد كه اگر فلاني هم بياد و مسئوليت بخش گياهپزشكي را قبول كنه، فقط يك مسئول بخش باغباني كم خواهيم داشت تا با افتخار و شادماني!!
با اداره كردن باغات و مزارع مصادره اي طاغوتيان!!
مستضعفان را به حقشون نزديك كنيم!!
همينطور هم شد، من رفتم و شروع كردم و دو هفته نشده، يكي از دوستان دانشگاهي كه با حقوق بالاوماشين و خونه ي در اختيار !!
نمايندگي يكي از معتبر ترين وارد كنندگان سم در شمال كشور را داشت، به پستم خورد.
زماني نگذشته بود كه بهمن حس رضايت كار كردن و خدمت به مستضعفان. را در من ديد، حاضر شد
كارش را با همه ي امتيازاتش، رها كند و به ماهي پنج هزار تومان بياد به مستضعفان خدمت كنه و همين طور هم شد.من سه ماه و بهمن دوماه در حد خودكشي و با عشق كار كرديم.
آذر ماه شده بود و فصل برداشت مركبات باغات مازندران كه برآورد كرده بوديم ، به قيمت ارزان فروشي، هفتاد ميليون تومان، بايد باشد.
سر بزنگاه،
يهويي سر و كله ي يك حاج آقايي از تهران پيدا شد كه نذاشت به قيمت، به فروش بره!!
همه ي محصول براش بار شد تهران و جمعا سه ميليون داد!!
و بلافاصله دُم نق زنان و فضولهايي مثل من و
بهمن هم قيچي شد.
آخي،
اخراج و راحت.
و جالبه كه سال بعدش همان فصل برداشت، به بهانه ي واهي شركت تمامي كاركنان بخش كشاورزي در مهماني و صرف مشروب در منزل رئيس بخش، كليه كاركنان را ١٥ روز در كميته بازداشت و بعد از آن گفتند : ببخشيد، گزارش خلاف واقع بوده و آزاد..
بچه ها برگشتند سر كار و متوجه شدند: كليه مركبات باغات بنياد كل استان، رسيده و سبز، تماماً برداشت شده!!!
اي واي!!
اي امان!!
اينا چيه نوشتم؟ انگاري بدجوري زدم به خاكي!
برگردم به اونجايي كه گفتم تو همت اون ساختمان سياه را ديدم و پرت شدم به ٣٥ سال پيش كه در بنياد كار مي كردم. در يك بازديد از يك باغ بزرگ مركبات در حوالي چالوس، كه يك ساختمان بزرگ مجلل در وسطش وجود داشت. رنگ نما و كل ديوار و سقف و كف داخل ساختمان مشكي بود. پرسيدم مال كيه؟!
گفتند: مال بنياد مستضعفان مازندران!
متوجه شدم پرسشم غلط بود. دوباره پرسيدم: مال كي بود؟
گفتند: مال تيمسار نصيري رئيس ساواك!!
فهميدم: چه دل سياهي داشت!!
لعنت خدا بر دل سياه شيطان!
تا بعد...
دوستدارتان: عبدالله قهقائي
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 12:55 توسط ع.قهقائی
|
